Pinned Tweet
خوانشی از یک غزل حافظ به مناسبت روزش
*پوزش از بابت کیفیت پایین ضبط
به پیر میکده گفتم که چیست راه نجات؟
بخواست جام می و گفت عیب پوشیدن
خواجه شیراز
در «اسرار التوحید» میگه:
در آن وقت کی شیخ (قدساللّه روحه العزیز) بهنشابور بود، به حمام شد، درویشی او را خدمت میکرد و دست بر بازوی شیخ مینهاد و شوخ* از پشت شیخ بر بازو جمع میکرد چنانک رسم ایشانست تا آنکس ببیند {توضیح: که نشون بدن که: ما چقدر داریم زحمت میکشیم و چقدر فیتیله چرک از تن تو درمیاریم، که مزد و مرحمت بیشتری بهشون برسه}
در میان این خدمت از شیخ سؤال کرد کی: ای شیخ جوانمردی چیست؟ شیخ گفت آنکه شوخ مرد پیش روی او نیاری.
شوخ: چرک بدن که در حمام با کشیدن کیسه از تن زایل گردد
آره دوستان
اینجوریاس
عیب کسی پیش روی او آوردن از فتوت بهدور است و از مروت بعید...
هرگز از مرگ نهراسیده ام
اگر چه دستانش از ابتذال، شکننده تر بود...
هراسِ من
باری
همه از مردن در سرزمینی است
که مزدِ گورکن
از آزادی آدمی
افزون تر باشد...
روزهایی هست که زیر چهره آشنایی، او را چون بیگانهای بازمییابیم که ماهها یا سالها پیش دوستش داشتهایم...
شاید حتی آرزو کنیم، آنچه را که ناگهان ما را چنین تنها میگذارد.
کامو
سیزیف
نه از دزدان بترسیم نه از آدمکُشان،آنها خطرات بیرونیاند
خطرات کوچکاند.
از خودمان بترسیم
دزدان واقعی،پیش داوریهای ما هستند.
آدمکشهای واقعی،نادرستیهای ما هستند.
هوگو
بینوایان
اکنون میدانم که تنهایی چیست
تنهایی از یک هسته درونی مبهم شکل میگیرد.
به اتاقم بازگشته ام
در اتاقم میان دو جهان، تنها هستم...
سیلویا پلات
«ناگهان میفهمی که این تو هستی که کوچک و کوچکتر، تنها و تنهاتر میشوی»
- سیلویا پلات (حباب شیشه)
او که گفته بود به جهنم معتقد است، زیرا پیش از مرگ در آن زندگی کرده است. در جایی نوشت؛
آنها در ظاهر، نگاهم میکردند، به حرفهایم گوش میدادند، اما هرگز مرا به باطن خود راه نمیدادند.
و شگفتا که چقدر درست میگفت؛
مادرش مدتها اجازه نداد تا زندگینامهی سیلویا، حتی پس از مرگش در ۳۰ سالگی منتشر شود.
بعدها هم در ابتدا با نام مستعار منتشر شد.
همسر نویسندهاش، تد هیوز، که ملکالشعرای بریتانیا بود، آخرین دفترچهی یادداشتها و خاطرات سیلویا را آتش زد تا هرگز کسی نفهمد که او تا چه حد در آن زندگی تحقیر میشد، توهین میشنید و از جناب ِشاعر کتک میخورد.
خودش در جواب ِبندی از شعرش که پرسیده بود؛ زندگیت را کجا جا گذاشتی؟
در “حباب شیشه” نوشته بود:
«نمیدانستم چرا میخواهم گریه کنم. اما میدانستم که اگر کسی با من صحبت کند یا از نزدیک نگاهم کند، اشک از چشمانم روانه میشود و بغض در گلویم خواهد شکست و آنگاه یک هفته تمام خواهم گریست»
وقتی در آغاز جوانی، مادرش سعی میکرد او را به پذیرش “نقش اجتماعی” تعیین شده برای زنان در جامعه راضی کند؛ به پذیرش شغلِ منشی و تندنویس، در نامهای به مادرش نوشت:
«شغل خوبی است برای هر دختری که نخواهد نویسنده شود. من زندگی و وقتم را فدای یادگیری تندنویسی و منشیگری نمیکنم…
نوشتن بزرگترین لذت زندگی من است.
نمیخواهم نامهها و نوشتههای دیگران را تایپ کنم. میخواهم نامهها و نوشتههای خودم را بنویسم»
او را میدیدند و میشنیدند، اما کسی به باطنش راه نیافت!
در جایی نوشته، زندگی برای برخی از ما، مثل دیدن پاریس است از پنجرهی قطار سریعالسیری که در جهت خلاف حرکت میکند…
- و حالا سیلویا پلات ۹۴ ساله شد!
نیوتن بخشی از سهامش را زودتر فروخت و سود قابلتوجهی به دست آورد.
اما با شدت گرفتن تب خرید و ورود سرمایهگذاران ثروتمندتر، او نیز نتوانست در برابر وسوسهی بازگشت به بازار مقاومت کند.
او در اوج قیمت از روی طمع،مجدد سهام خرید!
3/
✴️ "من میتوانم حرکت اجرام آسمانی را محاسبه کنم، اما دیوانگی مردم را نه."
در اوایل دههی ۱۷۰۰،ایزاک نیوتن بخش بزرگی از دارایی خود را در شرکت دریای جنوب سرمایهگذاری کرد؛
شرکتی که ارتباط نزدیکی با تجارت برده در آن سوی اقیانوس اطلس داشت.
1/
خویشتنی که چهبسا میتوانستیم بزِییم، خویشتنِ راستین ما،خویشتنِ ممنوعه است.
در محیطِ جمعی، زیستنِ ژرف و اصیلِ زندگی، جنایتی بزرگ به شمار میآید.
در فضای همرنگیِ جمعی، زن یا مردی اصیل و وفادار به خویشتن را اغلب «هیچکس» میانگارند.
1/
بینقص دانستنِ معشوق،تنها میتواند نشانهای از این باشد که هنوز او را درک نکرده ایم.
هر کسی را که ملاقات کنیم بهنحوی بنیادین "ناکامل" است:
غریبهای در قطار،آشنایی از دوران مدرسه یا دوستی تازه در فضای مجازی...
هر یک از این افراد نیز دیر یا زود "ناامیدمان" خواهند کرد.
دوباتن
وقتی اروپاییان آمدند، ما زمین داشتیم و آنها انجیل را.
آنها به ما یاد دادند که با چشمان بسته دعا کنیم.
وقتی چشمانمان را باز کردیم:
آنها زمین را داشتند و ما انجیل را...
رئیس یک قبیله سرخپوست
از کتاب سرخپوستان در دوران گذار
جرالد والش
"همه ما بسان گربههایی هستیم که ماهیت اصلی آن تنها در تاریکی هویدا میشود."
مرد گرگنما و دراکولا تجسمی از صفات وحشیانه درونی ما هستند.
در واقع نسلکشی و خباثت وارد سایه منفی و جمعی طبیعت انسانی شده است.
1/
آنها به صورت منفعل در آنجا باقی میمانند تا در نهایت توسط سایه فردی افرادی که مایلند بر اساس تقاضاهای وحشیانه خود عمل کنند، فعال میشود.
2/





























