
@leidensocial MSc Psychology | روانکاوی | زیاد راجع به رواندرمانی صحبت میکنم | رواندرمانگر تحلیلی
Joined August 2016
- Tweets94.7K
- Following2K
- Followers7.6K
- Likes479K
Pinned Tweet
آقا من تصمیم گرفتم این مطالب روانکاوی/روانشناسیای که مینویسم رو یه جا جمع و جور منتشر کنم. تصمیم گرفتم یه چنل تلگرام بزنم. اگه دوست داشتین بخونید، میتونید با لینک داخل منشن جوین شین.
آیدی چنل هم Dosipus عه.
Sepehr retweeted
هر وقت برای ADHD رفتید دکتر و گفت برو نقشه مغزی بگیر (QEeg) بزن تو گوشش بیا بیرون، شاید تو ندونی ولی اون میدونه چرا خورده!
Sepehr retweeted
احزاب راست یه خوبی برای جامعه ایران دارند، که گرایش به اونها رو زیاد میکنه بین ایرانیا!
احتمالا همتون تا حالا اطرافتون ادمایی رو دیدید که عمیقا خودشون رو بیدین، (بعضا زرتشتی) میدونن، همزمان که اسلام رو فحش میدن و عرق میخورن و… البته ته دلشون هم به خدا و کارما و بعضا حضرت علی اعتقاد دارن، وسلام! :)
معتقدن دخترشون نباید بعد ۱۰ شب بیاد خونه! زن چادریا رو میخره میکنن ولی همزمان به دختر مجرد خونه نمیدن! به شدت هموفوبن، معتقدند مرد نباید کار خونه انجام بده و نمیدونم نباید بدونه مرد چقدر پول داره و… اینا معتقدن ملت نون ندارن بخورن، زن زندگی ازادی چیه!
این تیپهای شخصیتی حالا یکم اینور اونور، خیلی وجود داره تو ایران! برای اینا بهترین مورد گفتمان ماگا بود، به شدت هماهنگه و به شدت بهشون آرامش روانی میده! از این حیث که مدام میگن: حاجی تو خود آمریکاش هم میگن بچه رو نباید سقط کرد! یا همین ترنسها رو ترامp شیر دل گفته حق ندارن بیان تو خیابون! یا هرکی بهشون میگه بابا مثلا به مهاجرای افغان فحش نده! میگه اونا رو نگاه! با مهاجرا بدن! مهاجرا کشورتو خراب میکنن!
خلاصه که راست افراطی برای این طبقه لمپن بیسواد بسیار جذابه! با گفتن اینکه عقایدت هیچ ایرادی نداره و مثل امریکاییها است بهش حس آرامش میده تا هیچ شرم و یا مشکلی با عقاید هفتدرهشتش نداشته باشه.
یکی از مشکلات جدی در روانپزشکی معاصر این است که گاهی مجموعهای از نشانههای روانشناختی را ذیل یک عنوان تشخیصی قرار میدهیم و بعد چنان درباره آن صحبت میکنیم که گویی با یک بیماری مستقل، با سازوکار عصبی مشخص و اثباتشده مواجهیم.
نصیر قائمی روانپزشک ایرانی-آمریکایی، بارها استدلال کرده است که این تشخیص، برخلاف تصور رایج، هنوز از نظر علمی بهاندازه کافی اعتبارسنجی نشده است. به گفته او، نشانههای اصلی ADHD، از جمله مشکلات توجه و عملکردهای اجرایی، اختصاصی این تشخیص نیستند و در اختلالات خلقی، اضطرابی و سایر وضعیتهای روانپزشکی نیز دیده میشوند. همچنین شواهد ژنتیکی، تصویربرداری مغزی و پاسخ به داروهای محرک نیز لزوماً نمیتوانند ADHD را بهعنوان بیماری مستقلی از سایر اختلالات متمایز کنند.
حالا در چنین وضعیتی، نسبت دادن پدیدهای مانند حساسیت شدید به طرد (RSD) به ADHD و توضیح آن با عباراتی مانند «سیستم عصبی این افراد فیلتر ندارد» مسئله را پیچیدهتر میکند. RSD اساساً یک تشخیص رسمی و اعتبارسنجیشده نیست و شواهد کافی برای اختصاصی دانستن آن به ADHD وجود ندارد. حساسیت به طرد، دشواری در تنظیم هیجانات و گوشبهزنگی نسبت به واکنش دیگران میتوانند در زمینههای روانشناختی بسیار متفاوتی شکل بگیرند.
نکته این نیست که رنج این افراد واقعی نیست؛ مسئله این است که از واقعی بودن یک تجربه نمیتوان مستقیماً به وجود یک اختلال مستقل یا سازوکار عصبی اختصاصی رسید. توضیح دادن تجربههای پیچیده روانی با برچسبهای تشخیصی و روایتهای سادهسازیشده درباره مغز، لزوماً به معنای فهم علمی آنها نیست.
حساسیت شدید به طرد، برخلاف آنچه در این توییت مطرح شده، پدیدهای اختصاصی ADHD نیست. اتفاقاً این حساسیت در اختلال شخصیت مرزی، بهویژه در ارتباط با ترس از رهاشدگی، بیثباتی روابط و دشواری در تنظیم عواطف، بهخوبی شناخته شده است. در اختلال اضطراب اجتماعی نیز حساسیت به ارزیابی منفی و طرد شدن از سوی دیگران یکی از ویژگیهای محوری است. همچنین در اختلال شخصیت اجتنابی، حساسیت به انتقاد، تحقیر و طرد نقش مهمی در سازماندهی روابط بینفردی دارد. در برخی افراد مبتلا به اختلالات خلقی و نیز کسانی که سابقه آسیبهای روانی و روابط دلبستگی ناایمن دارند، میتوان حساسیت مشابهی مشاهده کرد. البته اعتبار تشخیصی این وضعیتها نیز یکسان نیست و درباره مرزهای تشخیصی آنها اختلافنظر وجود دارد. بنابراین، پیش از آنکه حساسیت به طرد را به یک ویژگی عصبی اختصاصی ADHD نسبت بدهیم، باید بررسی کنیم که این تجربه در چه ساختار روانشناختی، چه الگوی روابط موضوعی و چه زمینه تحولی شکل گرفته است.
Sepehr retweeted
Replying to @northinmind @Oliviaa_dunham
مسئله فقط سوژه نیست
سوژه در کانتکست معنا میگیره! شما سوژه رو در خلا تحلیل میکنی! سوژه در میدان جدید از بازیگران و نیروها لزوما سوژه در میدان پیشین نخواهد بود! در بردار جدیدی از نیرو و کنش و قیود که قرار میگیره! نتیجه سوژهای دیگر خواهد بود! ما در جهان نیوتونی در علوم سیاسی با فضا و زمان ثابت طرف نیستیم!
لذا سوژه اسلامگرای سیاستمدار در جهان دموکراتیک امریکایی با ۱ درصد مسلمون با کانستیتوشن قدرتمند! رسانههای ازاد، انتخابات همیشگی و… هیچ ربطی به اون سوژه ایرانی که در جهان ۵۷ با اقتضائات و یا حتی امروز نداره!
لذا فهم شما معالفارق و حتما out of context هستش! سوژهای که شما یکی میدونی اصلا یکی نیست! جامعه اکواریوم و ازمایشگاه نیست که فکر کنی همون سوژه همه جا همون معنا رو خواهد داد!
متافیزیک فهم شما از جامعه و سیاست برای ۱۰۰ سال قبل و برای چهارچوب پیشامدرن ایرانه
چند ماه پیش بعضیها همین رو میگفتن و جوابی که میگرفتن این بود که «چپ هرگز نفهمید».
This quoted post is unavailable.
Sepehr retweeted
اراذل حملات زیادی کردن به سام بابت این توییت و سابقه مذهبی احتمالی رو باعث داشتن چنین نگرشی دونستن در حالی که به وضوح برعکسه و اغلب کسانی که به ستیز با مذهب رسیدن سابقه شدید مذهبی دارن و در واقع به ستیز با گذشته خودشون میپردازن و کسانی که در خانواده کمتر متعصبی رشد کردن راحتتر
یکی از تغییرات مهمی که در چند دههی اخیر، بهخصوص با گسترش اینترنت و شبکههای اجتماعی، در زندگی سیاسی و اجتماعی ما رخ داده، از میان رفتن تدریجی نوعی احساس شرم است.
در گذشته، سیاستمداران حتی زمانی که میخواستند از جنایت دفاع کنند، دروغ بگویند یا مواضعی بهشدت غیراخلاقی اتخاذ کنند، معمولاً خودشان را موظف میدیدند که دستکم در کلام، نوعی نزاکت و رسمیت را حفظ کنند. انگار هنوز چیزی وجود داشت که مانع میشد هر آنچه را میاندیشند، به عریانترین و بیپردهترین شکل ممکن بیان کنند.
اما با گسترش شبکههای اجتماعی و انتقال بخش بزرگی از رقابتهای سیاسی به فضای اینترنت، به نظر میرسد همین مانع نیز بهتدریج کنار رفته است. امروز سیاستمداران و طرفدارانشان را میبینیم که نهتنها از بیان آشکار خشونت، نفرت و تحقیر دیگران شرمی ندارند، بلکه گاهی درست از همین بیشرمی برای جلب توجه و کسب محبوبیت استفاده میکنند. حتی دیگر ضرورتی نمیبینند که روایتهایشان نسبتی با واقعیت داشته باشد. گویی هرچه سخن مستهجنتر، تحقیرآمیزتر و بیپرواتر باشد، ظرفیت بیشتری برای دیدهشدن پیدا میکند. به یک معنا، بیشرمی از چیزی که زمانی میتوانست اعتبار سیاسی فرد را تهدید کند، به یکی از ابزارهای کسب قدرت تبدیل شده است.
فکر میکنم میتوان رد همین تحول را در زندگی اجتماعی و روابط روزمره نیز دنبال کرد. برای مثال، اگر به چند دههی گذشته نگاه کنیم، بسیاری از رفتارها و مناسبات جنسی که امروز دربارهشان صحبت میشود، آن زمان هم وجود داشتند. آدمها لزوماً روابط جنسی محدودتر یا زندگی خصوصی متفاوتی نداشتند، اما معمولاً ضرورتی نمیدیدند که جزئیات آن را در معرض دید دیگران قرار دهند. حتی ممکن بود زوجی روابط جنسی بسیار آزادی داشته باشند، بیآنکه اطرافیانشان چیزی از آن بدانند.
امروز اما با وضعیت متفاوتی روبهرو هستیم. افراد بهراحتی دربارهی فانتزیها، ترجیحات و جزئیات روابط جنسیشان در شبکههای اجتماعی صحبت میکنند. البته مسئلهی من نه آزادی جنسی است، نه صحبت کردن دربارهی سکس و نه حتی کنار گذاشتن شرمی که ممکن است برای سالها مانع بیان آزادانهی امیال انسانها شده باشد. مسئله بیشتر پورنوگرافیک شدن شیوهی بیان و نمایش زندگی خصوصی است.
منظورم از پورنوگرافیک شدن، صرفاً صریح صحبت کردن دربارهی سکس نیست. تفاوتی وجود دارد میان اینکه کسی بخواهد تجربه یا میل جنسیاش را با دیگران در میان بگذارد و اینکه بخواهد آن را به شکلی نمایشی، تحریکآمیز و تعرضکننده به حریم روانی مخاطب، در برابر چشمان دیگران قرار دهد. در حالت دوم، گویی دیگر هدف صرفاً بیان یک تجربهی شخصی یا حتی گفتوگو دربارهی آن نیست؛ بلکه خود در معرض دید قرار دادن امر خصوصی، برانگیختن واکنش دیگران و شکستن هرچه بیشتر مرزهای میان امر خصوصی و عمومی، به هدف تبدیل میشود. انگار چیزی تا زمانی که به نمایش گذاشته نشده، به اندازهی کافی واقعی یا ارزشمند نیست.
آنچه در سیاست و زندگی اجتماعی شاهدش هستیم، دو جلوه از یک تحول مشترکاند: تبدیل بیشرمی به نوعی ارزش نمایشی. در هر دو حوزه، عبور از مرزها، شوکه کردن مخاطب و عریان کردن آنچه پیشتر پنهان میماند، به ابزاری برای جلب توجه و کسب قدرت تبدیل شده است.
مسئله این نیست که انسانها باید دوباره از امیال، افکار یا رفتارهایشان شرم کنند. اتفاقاً بخش مهمی از تاریخ آزادی فردی، تاریخ رهایی از شرمهای تحمیلی و سرکوبگرانه بوده است. اما به نظرم باید میان رهایی از شرم و از دست دادن کامل ظرفیت شرم تمایز گذاشت. شرم همیشه یک احساس بیمارگون یا مانعی در برابر آزادی نیست؛ گاهی نشانهی آن است که فرد هنوز میتواند میان آنچه متعلق به جهان خصوصی اوست و آنچه در برابر دیگری قرار میدهد، تمایزی قائل شود.
ما در مسیر رهایی از شرمهای غیرضروری، ظرفیت شرمگین شدن و حتی احساس گناه را نیز از دست دادهایم. و من فکر میکنم دستکم در بعضی موقعیتها، لازم است بتوانیم کمی شرم یا احساس گناه کنیم.
و تناقض بزرگ جهان امروز دقیقاً همین است: در جهانی که به نظر میرسد هر روز چیزهای کمتری برای شرم کردن باقی میماند، هنوز یک چیز هست که باید از آن شرمگین باشیم و آن خودِ احساس شرم است. گویی از ما انتظار میرود از هیچچیز شرم نکنیم، مگر از اینکه هنوز ظرفیت شرمگین شدن را داریم. به این ترتیب، شرم نهتنها از میان نرفته، بلکه به شکلی متناقض، به سوی خودش بازگشته است: امروز بیش از هر چیز، از شرمگین شدنمان شرمگین میشویم.
Sepehr retweeted
در سال ۱۹۳۳، لوئیس برندایس، قاضی دیوان عالی آمریکا، گفت:
«ما یا میتوانیم در این کشور دموکراسی داشته باشیم یا تمرکز ثروت انبوه در دست عدهای معدود، اما نمیتوانیم هر دو را داشته باشیم.»
میزان نابرابری درآمد در آمریکا از سال ۱۹۸۰ افزایش یافته است، یعنی دقیقاً یک سال قبل از اجرای سیاستِ ریگان مبنی بر کاهش حداکثر نرخ مالیات بر درآمد از ۷۰ درصد به ۵۰ درصد (که پس از آن باز هم به میزان چشمگیری کاهش یافت).
در دورۀ ۱۹۸۰-۱۹۳۲ میانگین نرخ مالیات بر درآمد ثروتمندترین آمریکاییها ۸۲ درصد بود. این مالیاتِ تصاعدی نه تنها مضر نبود بلکه در آن دوره بهرهوری اقتصاد آمریکا، از نظر درآمد ملی بر حسب ساعت کار، از هر کشور دیگری بیشتر بود و نابرابریهای اقتصادی و آموزشی هم به میزان چشمگیری کاهش یافت.
اما امروز ۱ درصد از خانوارهای آمریکایی (مرفهترین قشر جامعه) حدود ۳۱ درصد از کل ثروت آمریکا را در اختیار دارند. به عبارت دیگر، ثروت ۱ درصد از خانوارهای آمریکایی بهتنهایی برابر با ثروت ۹۰ درصد از دیگر خانوارهاست!
تا زمانی که نابرابری شدید در آمریکا کاهش نیابد، اعتماد اجتماعی احیا نخواهد شد و پوپولیسم از رونق نخواهد افتاد.
بخشی از نفرتی که در فضای سیاسی میبینیم میتونه حاصل فرافکنی نفرتی باشه که در روابط بینفردی، بهخصوص روابط خانوادگی، واپس رانده شده و حالا در عرصهی سیاست خودش رو نشون میده.
وجود مقداری پرخاشگری در هر رابطهی بینفردی واقعی کاملاً طبیعیه. این واقعیت با تصویری که معمولاً در فرهنگ ایرانی از روابط خانوادگی ترویج میشه فاصلهی زیادی داره؛ تصویری که در اون خانواده نهادی پاک و مقدسه و رابطهی والدین و فرزندان باید سرشار از عشق، محبت و قدردانی باشه. اما واقعیت روانی این روابط بسیار پیچیدهتره. بخشی از پرخاشگری کودک نسبت به والدینش میتونه حاصل ناکامیهای واقعی در دریافت مراقبت کافی باشه؛ یعنی تجربهی داشتن والدینی که بهاندازهی کافی خوب نبودهان. بخشی دیگه به شکاف اجتنابناپذیر میان والدین واقعی و تصویر ایدهآلی برمیگرده که کودک از اونها داره. حتی والدین بهاندازهی کافی خوب هم نمیتونن همیشه پاسخگوی تمام خواستهها و انتظارات کودک باشن و همین ناکامیهای اجتنابناپذیر میتونن منشأ خشم و پرخاشگری بشن. بخشی دیگه هم مستقیماً از تجربههای واقعی آزار، تحقیر، طرد، غفلت و انواع سوءاستفاده در محیط خانواده سرچشمه میگیره.
مسئله اینجاست که در بسیاری از خانوادهها، فرزند امکان چندانی برای ابراز، تجربه و حتی پذیرش پرخاشگری خودش نسبت به والدین نداره. خشمگین بودن از پدر و مادر ممکنه با احساس گناه، شرم، ترس از طرد شدن یا تصور «فرزند بد بودن» همراه بشه. در نتیجه، بخشی از این نفرت ممکنه واپس رانده بشه و بعدها در روابط و موقعیتهای دیگه خودش رو نشون بده. برای مثال، نفرتی که فرد نسبت به پدر یا مادر مذهبی خودش تجربه کرده، اما هرگز نتونسته اون رو به رسمیت بشناسه، ممکنه به چهرهای سیاسی مثل عبدول فرافکنی بشه؛ عبدولی که اساساً هیچ ارتباط شخصی و مستقیمی با زندگی من و شمای ایرانی نداره، اما ناگهان به موضوع نفرتی شدید و نامتناسب تبدیل میشه. در چنین وضعیتی، چهرهی سیاسی میتونه به ظرفی برای نفرتی تبدیل بشه که ریشههاش در روابط بسیار قدیمیتر و شخصیتری قرار دارن.
البته تمام نفرتهای سیاسی رو نمیشه به تعارضات خانوادگی تقلیل داد. آدمها میتونن دلایل واقعی و سیاسی برای نفرت از یک شخصیت سیاسی داشته باشن. بااینحال، گاهی شدت و کیفیت این نفرت از موضوع سیاسی فراتر میره و بخشی از اون رو باید در تاریخچهی روابط درونی و بینفردی فرد جستوجو کرد.
حتی در اتاق درمان، مواجه کردن بیمار با چنین نفرتی و پیوند دادن اون به روابط اولیهاش میتونه تجربهای عمیقاً دردناک باشه. پذیرش اینکه ممکنه نسبت به پدر یا مادری که دوستشون داریم، همزمان احساس نفرت هم داشته باشیم، برای بسیاری از آدمها کار سادهای نیست. حالا تصور کنید بخوایم چنین تعارضاتی رو بدون شناختی از تاریخچهی روانی فرد، بدون وجود رابطهای درمانی و بدون فرصتی برای پردازش احساسات برانگیختهشده، در فضای عمومی و شبکههای اجتماعی به چالش بکشیم.
This Post is from an account that no longer exists. Learn more
Sepehr retweeted
از اینکه فارسی میفهمم شرم دارم.
Sepehr retweeted
تاریخ نشون خواهد داد که هیچکس به اندازهی دونالد ترامپ باعث گسترش افکار چپ نشد و هیچکس هم به اندازهی بنیامین نتانیاهو به پیشبرد آرمان فلسطین کمک نکرد.
خیلیها رو میبینم که وقتی به آیندهی رواندرمانی فکر میکنن، دغدغهشون اینه که با پیشرفت هوش مصنوعی، آیا اصلاً در آینده به رواندرمانگر نیاز خواهیم داشت؟ اما نگرانی من بیشتر اینه که آیا در آینده به اندازهی کافی رواندرمانگر خواهیم داشت که بتونن پاسخگوی نیاز روزافزون انسانها به رواندرمانی باشن؟
مارک سالمز هم همین امسال اشاره کرد که مثلاً در آمریکا، تقاضا برای رواندرمانی روانتحلیلی از ظرفیت موجود برای ارائهی این خدمات بیشتره.
Sepehr retweeted
جهان پر از دوگانههای کاذب است. یکی از آنها این است که یا باید همهچیز را گردن استعمار خارجی انداخت؛ کاری که روایت رسمی و حکومتی میکند. دیگری اینکه یا باید همهچیز را به ذات شرورانهی استبداد داخلی تقلیل داد و نقش سرمایهداری جهانی و مداخلات امپریالیستی را نادیده گرفت؛ کاری که لیبرالها و رژیمچنجرها میکنند. این دوگانههای کاذب بیشتر خاصیت تسکیندهندگی دارند و آدمهایی که آنها را میپذیرند، درواقع دارند از خود سلب مسئولیت میکنند؛ رویکردی که بهنظرم در درجهی اول توهینی به قدرت فهم بشر و عاملیت او برای تغییر است. واقعیت قدرت چندلایه، شبکهای، و بسیار پیچیده است؛ بهخصوص در زمانه و موقعیتی که ما در آن هستیم.
برخلاف تصور عمومی که رواندرمانی رو ابزاری برای بهترشدن حال و رسیدن به احساس خوب (Feeling Good) میدونه، کارکرد رواندرمانی اساساً چیز دیگهایه. این تصور بهخصوص وقتی عجیبتر میشه که انتظار داریم بلافاصله بعد از هر جلسهی درمان حالمون بهتر شده باشه. انگار رواندرمانی دکمهایه که روش نوشته «حال خوب» و قراره با فشار دادنش حال بد ما یکدفعه به حال خوب تبدیل بشه. حتی داروهای روانپزشکی هم اینطوری کار نمیکنن، چه برسه به رواندرمانی.
رواندرمانی بیشتر دربارهی اینه که بتونیم کمی راحتتر زندگی کنیم. منظورم از راحتتر زندگیکردن لزوماً این نیست که احساس بهتری داشته باشیم. گاهی مسئله اینه که بتونیم همون حال بد رو راحتتر تجربه کنیم، تحملش کنیم یا حتی برای اولین بار واقعاً احساسش کنیم. فراموش نکنیم که یکی از تجربههایی که بعضی از بیماران در رواندرمانی گزارش میکنن، همین ناتوانی در احساسکردنه؛ اینکه چیزی حس نمیکنن، احساس خلأ دارن، از پوچی حرف میزنن یا تجربهی مداومی از خالیبودن دارن. برای چنین فردی، حتی تجربهکردن غم، خشم یا اضطراب میتونه به معنای پیشرفت در درمان باشه.
اما چرا میگم هدف رواندرمانی لزوماً بهترشدن حال ما نیست؟ چون برخلاف تصویری که بخش زیادی از روانشناسی عامهپسند، بهخصوص در شبکههای اجتماعی، ارائه میده، من فکر نمیکنم بشه همهچیز رو به جهان درونی فرد تقلیل داد. انگار انسان موجودیه که مستقل از محیط اجتماعی، اقتصادی، سیاسی و فرهنگی خودش زندگی میکنه و اگر به اندازهی کافی روی خودش کار کنه، میتونه تحت هر شرایطی احساس خوبی داشته باشه. من اساساً با چنین تصویری از انسان موافق نیستم. حال خوب و بد ما بهشدت تحت تأثیر جهان بیرون، روابط ما با دیگران و اتفاقاتیه که در زندگی فردی و جمعیمون رخ میده.
واقعیت اینه که جهان امروز، و بهخصوص ایران بهشکلی شدیدتر، در وضعیت چندان مطلوبی قرار نداره. از نظر سیاسی، اجتماعی، اقتصادی و حتی فرهنگی با بحرانهای جدی مواجهیم. کاملاً قابلفهمه که آدمها حال بدی داشته باشن. دنیا با مشکلات بزرگی دستوپنجه نرم میکنه و در بسیاری از جوامع، احساس پیشرفت، امید به آینده و اطمینان به بهترشدن اوضاع تضعیف شده. ممکنه گروههایی محدود از انسانها تجربهی متفاوتی داشته باشن، اما بعیده بشه این تجربه رو به وضعیت عمومی تعمیم داد.
حالا اگر بپذیریم که بخش قابلتوجهی از رنج ما واکنشی قابلفهم به واقعیت زندگیمونه، سؤال مهمی پیش میاد: اگر قرار نیست لزوماً حالمون خوب بشه، پس اصلاً چرا باید رواندرمانی کنیم؟
پاسخ من اینه: برای اینکه بشه حالمون بد باشه.
کافیه به یکی از دستورهای مسلط زمانهی خودمون توجه کنیم؛ چیزی که میشه ازش بهعنوان یکی از جلوههای عملکرد سوپرایگوی اجتماعی یاد کرد. در فرهنگ سرمایهداری متأخر، بهخصوص در دوران پس از جنگ جهانی دوم و با شدت بیشتری پس از جنگ سرد، یکی از فرمانهای مسلط فرهنگی این بوده: «از زندگیت لذت ببر!» (Enjoy Your Life). لذتبردن از زندگی به یک تکلیف تبدیل شده. باید خوشحال باشی، باید از لحظاتت استفاده کنی، باید تجربههای لذتبخش داشته باشی و حتی وقتی حالت بده، باید راهی برای تبدیلکردن اون به یک تجربهی مثبت پیدا کنی. نباید حتی یه لحظه رو هم از دست بدی و… .
مشکل اینجاست که الآن واقعاً نمیشه از زندگی لذت برد. شرایط زندگی دردناکه، جهان بیرون آزاردهندهست و انسان دلایل کاملاً موجهی برای غمگینبودن، عصبانیبودن یا ناامیدبودن داره. اما فرمان اجتماعی همچنان پابرجاست: باید لذت ببری (کافیه به عملکرد اجتماعی برخی انسانها نگاه کرد که چطور از هر فرصتی برای لذت بردن و دور هم جمع شدن و… استفاده میکنن). در نتیجه، علاوه بر رنجی که تجربه میکنیم، با رنج دیگهای هم مواجه میشیم؛ اینکه چرا نمیتونیم خوشحال باشیم، چرا نمیتونیم از زندگی لذت ببریم و چرا برخلاف چیزی که ازمون انتظار میره، حالمون خوب نیست.
به نظرم یکی از وظایف مهم رواندرمانی میتونه کمک به مقاومت در برابر همین فرمان باشه. اینکه بتونیم از الزام دائمی به خوشحالبودن فاصله بگیریم و حق تجربهکردن رنج رو برای خودمون به رسمیت بشناسیم. اینکه بتونیم غمگین باشیم، بدون اینکه فوراً احساس کنیم باید غممون رو برطرف کنیم؛ بتونیم از چیزی لذت نبریم، بدون اینکه این تجربه رو نشونهی شکست خودمون بدونیم؛ و بتونیم با واقعیتی زندگی کنیم که همیشه قرار نیست رضایتبخش باشه.
مسئلهی اصلی رواندرمانی، راجع به «آزادی»ه.
پدر غیرمدرن به کودک دستور میدهد که با او به خانهی مادربزرگ بیاید، به او حق انتخابی نمیدهد و احتمالاً کوچکترین اهمیتی نیز به احساسات درونی فرزندش نمیدهد. در این مثال کودک انتخابی در زمینه رفتارش ندارد اما میتواند در درون از عدم آزادیاش غمگین یا عصبانی باشد. اما امروزه پدرهای غیرمردن مدرنیته را آموختهاند و تبدیل به سوژهای به اصطلاح مدرن شدهاند. آنها به فرزندشان میگویند: «مادربزرگ عاشق توه و خیلی خوشحال میشه که تو بیای اما به هر صورت این انتخاب توه که بیای یا نه». کودک در این شرایط با انتخابی به شدت سخت رو به رو میشود، او میتواند نرود و به میل خود تن دهد اما با عذاب وجدانی سخت به جهت ناراحت کردن مادربزرگش که اتفاقاً او را دوست دارد زیرا خوشحال میشود که او را ببیند، رو به رو میشود یا میتواند برود بیآن که دوست داشته باشد یعنی امیال مادربزرگ، پدر و دیگران را به دوش بکشد و حتی مجبور میشود که این ملاقات را نیز دوست داشته باشد. اما آنجا ما نباید شک کنیم که چرا هنگامی که کودک در حال بازی کردن بود، دستش به گلدان عتیقه در خانهی مادربزرگ خورد و آن گلدان شکست. در آنجا ما برای این که پویایی روابط بین این افراد را بفهمیم شاید باید به گلدان نگاه کنیم، چیزی که احتمالاً هیچکدام از ما از ابتدای داستان انتظار نداشتیم که برای فهمیدن موضوع باید به آن نگاه کنیم، البته نگاهی کژ. شاید گفتن این امر نسبت به حیاتی فهم شدن این مسئله کمک کند که فردی بر روی سایت کورا (Quora) پرسیده بود: «آیا او مجبور است که به خانهی مادربزرگش برود؟».
با کمک از کژ نگریستنِ ژیژک.













