دیشب در حاشیهی تئاتری که دو دوست اسپانیایی و آرژانتینی روی صحنه بردند، با یکی از بازیگران که کویتی بود همکلام شدم. اول پیش خودم گفتم صمیمیت و خلوص این آدم بهقدری دلنشین است که شراب پس از نمایش را با او بنوشی و چند کلامی در مورد کار ردوبدل کنی و بعد هم خداحافظی کنی و بروی خانه، ولی او روایت بسیار تلخی را نقل کرد که از دیشب تا حالا ذهنم را رها نکرده است.
میگفت برای نجات از چرخهی بیرحمانهی تبعیض تحت حکومت کویت به هلند پناه آورده است. داستان از این قرار است که از سال ۲۰۲۴ امیر شیخ مشعل موجی از لغو تابعیت را به راه انداخته و کویتیهایی را که خالص تشخیص نمیدهد از حقوق شهروندی محروم میکند. او و دو برادرش قربانی ریشهی عراقی پدرشان شدهاند. از این سه برادر، دو نفر توانستهاند خود را به هلند برسانند، اما سومین برادر در کویت مانده است و امکان خروج ندارد؛ بدون حق اشتغال، بدون بیمهی درمانی، بدون خدمات بانکی، و در کل محروم از کوچکترین حقوق انسانی در تاریکی مرگ مدنی روزگار میگذراند.
غمانگیزتر اینجا است که پدر و مادرشان سالها پیش چشم از جهان بستهاند؛ دستشان از دنیا کوتاه است و نمیبینند که یک امیر خودکامه چگونه دارد با ثمرهی وصالی که بیش از نیم قرن پیش جوانه زده بود، بازی میکند.
این مرد هنرمند زباندان و تحصیلکرده، معصومانه و با تعجب میپرسید چرا در رسانههای غربی ردپایی از این فاجعه و ظلمی که بر مردم کویت میرود دیده نمیشود. پاسخم روشن بود: کویت متحد استراتژیک غرب است و رسانههای غربی هیچ لزومی نمیبینند چهرهی متحد کلیدیشان را در منطقه خراش دهند؛ رفتاری که در قبال کشورهایی چون ایران کاملاً برعکس است و اخبار آن را بهصورت لحظهای کار میکنند.
با خودم فکر میکنم که کاش بتوانم در مورد این موضوع چیز درخوری به زبان انگلیسی بنویسم، اما فعلاً همینقدر به ذهن خستهام قد میدهد که از هیچ مفهومی بهاندازهی حقوق بشر استفادهی ابزاری نشده است؛ شما اگر تحت حکومتی متحد غرب زندگی کنید، حقوق انسانیتان اهمیتی ندارد، و اگر زیر سایهی حکومتی زندگی کنید که با غرب زاویه دارد، حقوق انسانیتان برجسته میشود، اگرچه واقعیت امر این است: حقوق انسانی شما در هر دو حالت برای غرب اهمیتی ندارد.
آدم وقتی تاریخچهی تشکیل اسرائیل را میخواند، تازه با پوست و گوشتش درمییابد که ناامیدی چقدر میتواند بیمعنی باشد. در جهانی که یک عده یهودی پراکنده توانستند از زیر صفر و بهواسطهی ارادهی جمعی، ایدئولوژی، و برنامهریزی استراتژیک بلندمدت به تن یک ایدهی انتزاعی لباس ملموس بپوشانند، تحقق سوسیالیسم سهل به نظر میرسد. با همهی جنایتهایی که صهیونیستها کردهاند و لکهی ننگ آن تا ابد بر پیشانیشان خواهد ماند، بهنظرم یک درس فشرده میتوان از تشکیل اسرائیل گرفت: امکانپذیرکردن ناممکنها. فکر میکنم تقریباً اینطوری بوده که نگذاشتند هیچ فرصتی از دست برود و از هر چیزی فرصتی در جهت تحقق اهدافشان ساختند. بعد از اسرائیل، به کمتر از کمونیسم نباید راضی بود. وقتی عدهای توانستند از هر وسیلهای در جهت تحقق اهداف خودخواهانهشان استفاده کنند، چرا بشریت نتواند، با در نظرگرفتن اصل هماهنگی وسیله و هدف، آزادی همگانی را محقق کند؟
به باور من، یکی از مسئولیتهای اصلی اهالی علوم انسانی و اجتماعی، فهم انتقادی تغییرات اجتماعی و سیاسی است. با این حال، شگفت و البته دردناک است که بسیاری از دانشآموختگان این حوزه در سطح پدیدهها باقی میمانند و تمام حضورشان در فضای مجازی به توصیف سطحی وضعیت و ابراز استیصال و غرزدنهای مکرر و تکراری محدود میشود. ادعایی ندارد که خودم در راه درست هستم، اما فکر میکنم این واقعیت تلخی است که هست و تمایزی انکارناپذیری است که وجود دارد.
در حاشیهی جلسهی رونمایی از جدیدترین رمان نویسندهای سودانی، دوست هلندی نازنینی محبت کردند و شعر مورد علاقهشان در زبان هلندی را، سرودهی رمکو کامپرت، برایم خواندند. امروز وقت کردم و این شعر زیبا از کتاب «روزگاران بهتر» را ترجمه کردم. خواستم آن را اینجا هم بگذارم.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
مقاومت با کلمات بزرگ آغاز نمیگردد
بلکه با کارهای کوچک آغاز میشود
بهمانند طوفانی با خشخشی آرام در باغ
یا گربهای که به سرش میزند
بهمانند رودخانههای پهناور
با سرچشمهای کوچک
پنهان در میان جنگل
مانند دریایی از آتش
یا همان کبریتی
که سیگاری را روشن میکند
مانند عشق با نگاهی
لمسی، چیزی که در صدایی توجهت را جلب کند
پرسیدن سوالی از خودت
مقاومت با این آغاز میشود
و سپس پرسیدن همان سوال از دیگری
«نویسنده ممکن است ترسو باشد و یا خودخواه، اما اگر درگیر دروغگویی شود، در مسیری میافتد که نور قلمش برای همیشه خواهد چکید و ذهنش تاریک خواهد شد.»
– شهرنوش پارسیپور، «خاطرات زندان»
جهان پر از دوگانههای کاذب است. یکی از آنها این است که یا باید همهچیز را گردن استعمار خارجی انداخت؛ کاری که روایت رسمی و حکومتی میکند. دیگری اینکه یا باید همهچیز را به ذات شرورانهی استبداد داخلی تقلیل داد و نقش سرمایهداری جهانی و مداخلات امپریالیستی را نادیده گرفت؛ کاری که لیبرالها و رژیمچنجرها میکنند. این دوگانههای کاذب بیشتر خاصیت تسکیندهندگی دارند و آدمهایی که آنها را میپذیرند، درواقع دارند از خود سلب مسئولیت میکنند؛ رویکردی که بهنظرم در درجهی اول توهینی به قدرت فهم بشر و عاملیت او برای تغییر است. واقعیت قدرت چندلایه، شبکهای، و بسیار پیچیده است؛ بهخصوص در زمانه و موقعیتی که ما در آن هستیم.
آتش افتاده از خورشید
میلیونها قلب سرخ را میسوزاند
– ناظم حکمت
#شاهین_شکوهی
شاید برای علاقهمندان به ابن خلدون جالب باشد. بهعنوان علاقهمند به ابن خلدون، مشتاق دیدار دوستداران او نیز هستم.
فکر میکنم یکی از مسائلی که برای بسیاری از فعالان رسانهای ایرانی پس از مهاجرت پیش آمده، این است که چرا بسیاری از روزنامهنگاران ایرانی دیاسپورا طوری در یک نقطه فریز شدهاند و جهان را از لنزی بسیار کوچک میبینند که اصلاً انگار به هیچ تناقضی در زندگی کاری و سیاسیشان برنمیخورند. خواستم امشب تا منبرم در اینجا گرم است، این کتاب آقایان ویلیام ای. دورمن و منصور فرهنگ را معرفی کنم، چون بهنظرم سرنخی برای تفکر بیشتر در این موضوع بهدست میدهد.
مثلاً یک فقره مربوط به فاصلهی سالهای ۱۳۳۰ تا ۱۳۳۲ است؛ زمانیکه واشنگتن هنوز امید داشت سهمی از منافع نفت ایران ببرد و رسانههای آمریکایی تصویر منصفانهای از ملیشدن صنعت نفت در ایران ارائه میدادند. اما به محض اینکه مصدق امیدشان را ناامید کرد، فریم خبری رسانهها به سرعت تغییر کرد و او از یک «ملیگرای عجیبوغریب» به «دیوانه»، سپس «مزدور و فریبخوردهی کمونیسم» و در نهایت «دیکتاتور» تبدیل شد.
یا در فقرهی دیگری که به اصلاحات ارضی و انقلاب سفید شاه مربوط میشود، رسانههای غرب ادعاهای حکومت پهلوی را دربارهی اصلاحات ارضی بدون منبعدهی مستقل، بدون راستیآزمایی، و کاملاً طوطیوار تکرار میکردند. آنها قیام ۱۵ خرداد ۱۳۴۲ را صرفاً «مخالفت مذهبیهای مرتجع و ضد مدرنیته با اصلاحات خیرخواهانهی شاه» فریمبندی میکردند و انگار نه انگار که انقلاب سفید با بههمزدن ساختار روستایی ایران، موج مهاجرت انبوه روستاییان به حاشیهی شهرها و ناعدالتی اقتصادی را رقم زده بود.
در فقرهی دیگر، اگرچه گاهی پیش میآمد که این رسانههای آمریکایی از روشهای شاه مثل خودرأیی انتقاد کنند، اما هرگز اهداف و مشروعیت او را زیر سوال نمیبردند. شاه همیشه بهعنوان «نوساز مصلح»، «پادشاهی با حسن نیت که میخواهد ملتش را مدرن کند»، و «متحد وفادار غرب» تصویر میشد؛ درحالیکه مخالفان او همیشه «ارتجاعی»، «ضد مدرنیته» یا «تروریست» نامیده میشدند.
فارغ از اینکه این سبک کارکردن نوعی شکست در زندگی حرفهای و اخلاقی و سیاسی است، فاجعهی بزرگتری که در سطح کلانتر به بار آورد این بود که این رسانهها باعث کوری چشم تصمیمگیرندگان سیاسی در واشنگتن شدند. آنها اخبار را طوری به واشنگتن میفروختند که انگار حکومت شاه یک حکومت پایدار و متحد غرب است و انگار نه انگار که یکی از پرمشارکتترین انقلابهای تاریخ در ایران علیه او در جریان است.
بهعبارتی، پوشش سانسورشده و خوشبینانهی رسانههای جریان اصلی آمریکا اجازه نداد افکار عمومی و تصمیمگیرندگان این کشور واقعیت جامعهی ایران را ببینند. به همین دلیل، انقلاب ۱۳۵۷ برای واشنگتن مثل یک «زلزلهی غیرقابل پیشبینی» رخ داد و به روز واقعه، نه کاری از دست کسی برآمد و نه اصلاً کسی بود که پشت تسلیحات نظامیای که شاه به شکل فلهای از آمریکا خریده بود بنشیند تا مردم را سرکوب کند.
یک کار پژوهشی خوب در حوزهی اقتصاد سیاسی رسانه در ایران این است که ارتباط میان پلتفرمهای اصلاحطلب، که طی چند دههی اخیر چهرههای ملیگرایِ منتقد غرب را هدف حملات سیستماتیک خود قرار دادهاند، با منابع مالی و آمال سیاسی و اقتصادیشان واکاوی شود. فکر میکنم نتیجهی چنین پژوهشی به این خط ربط برسد: تخریب بیرحمانهی منتقدان غرب در خدمت ادغام بیمحابا در اقتصاد بازار آزاد جهانی. پرسش از کدام اقتصاد، کدام بازار، کدام آزادی، و کدام جهانیشدن هم باز میماند برای آنها که گوشهایشان دراز نیست.
انگار در ایران تیکهاندازی به ادوارد سعید مد شده است، درست مثل حمله به مصدق در ساحت سیاسی. باز خوب است بهجز خود سعید و چند استثنای دیگر، مکتب پسااستعماری در ایران شناختهشده نیست، وگرنه تعداد زیادی از هموطنان را بر اثر سکتهی قلبی از دست میدادیم. متأسفانه، جهان متفکرانی از جنس ادوار سعید و سیاستمردانی از خانوادهی مصدق را بارها به خودش دیده است و اینطوری نیست که فکر کنید با چندتا حرف بسیار سطحی ریشهی یک سنت فکری یا سیاسی را زده باشید. این را جدی میگویم که آنقدر که من یکی در ایران غربگرا بهمعنای منفی آن دیدهام، در خود غرب ندیدهام. خوشبختانه، قیچی این جماعت که سر سفرهی چهارتا اصلاحطلب وابسته نشستهاند اصلاً طوری نیست که بتواند لباس آدمهایی مثل سعید و مصدق را ببرد، نه اینکه سعید و مصدق علیهالسلام باشند، اما درد اینها چیز دیگری است و اصلاً توانایی این را ندارند که مشکلاتی که در سنت پسااستعماری، چه در سطح فکری و چه در سطح سیاسی، هست را ببینند. درد اینها از اساس چیز دیگری است.
انگار در ایران تیکهاندازی به ادوارد سعید مد شده است، درست مثل حمله به مصدق در ساحت سیاسی. باز خوب است بهجز خود سعید و چند استثنای دیگر، مکتب پسااستعماری در ایران شناختهشده نیست، وگرنه تعداد زیادی از هموطنان را بر اثر سکتهی قلبی از دست میدادیم. متأسفانه، جهان متفکرانی از جنس ادوار سعید و سیاستمردانی از خانوادهی مصدق را بارها به خودش دیده است و اینطوری نیست که فکر کنید با چندتا حرف بسیار سطحی ریشهی یک سنت فکری یا سیاسی را زده باشید. این را جدی میگویم که آنقدر که من یکی در ایران غربگرا بهمعنای منفی آن دیدهام، در خود غرب ندیدهام. خوشبختانه، قیچی این جماعت که سر سفرهی چهارتا اصلاحطلب وابسته نشستهاند اصلاً طوری نیست که بتواند لباس آدمهایی مثل سعید و مصدق را ببرد، نه اینکه سعید و مصدق علیهالسلام باشند، اما درد اینها چیز دیگری است و اصلاً توانایی این را ندارند که مشکلاتی که در سنت پسااستعماری، چه در سطح فکری و چه در سطح سیاسی، هست را ببینند. درد اینها از اساس چیز دیگری است.
روزی که کمترین سرود
بوسه است
و هر انسان
برای هر انسان
برادری است
روزی که دیگر درهای خانهشان را نمیبندند
قفل افسانهای است
و قلب
برای زندگی بس است
روزی که معنای هر سخن دوست داشتن است
تا تو بهخاطر آخرین حرف دنبال سخن نگردی
روزی که آهنگ هر حرف، زندگی است
تا من بهخاطر آخرین شعر، رنج جستوجوی قافیه نبرم
روزی که هر حرف ترانهای است
تا کمترین سرود بوسه باشد
– شاملو
من از آن دسته آدمهایی هستم که فکر میکنم تاریخ از روی خودش چرکنویسی میکند و در نهایت به یک نسخهی انسانیتر میرسد، اما نمیدانم واقعاً کی و به چه نحوی این مسئلهی آزادی قلم و اندیشه در ایران حل خواهد شد. چند نسل بعد از ما؟ نمیدانم. چند نسل باید آوارهی زندان و غربت شوند تا این مسئله حل شود؟ این را هم نمیدانم. جالب است که کشش و اشتیاق به کارکردن در وطن طوری است که انگار آدم را وادار میکند خیلی از توهینها و محدودیتها را تحمل کند؛ توهینها و محدودیتهایی که اگر من یکی یکپنجم آنها را در همین هلند میدیدم، با کمتر عذاب وجدانی کلهپا از اینجا فرار میکردم.
چرا مردم ایران ۱۳۵ سال پیش توانستند در اعتراض به انحصار خارجی توتون و تنباکو را تحریم کنند و قلیانها را بشکنند اما حالا نمیتوانند در اعتراض به انحصار ویرانگر رسانهها و شبکههای خبری آنها را تحریم کنند؟ حتی نیازی به شکستن تلویزیون و تلفن همراه هم نیست. اگر پاسخ مربوط به مسئلهی معاش است، عمیقاً آرزو میکنم کاش بشود روزی انسانها به تهدیدهای شناختی هم بهاندازهی تهدیدهای مادی حساسیت پیدا کنند.
تولد ۹۱سالگیتان مبارک آقای هاروی گرامی. چه سعادتی است برای ما که شما به این دنیا آمدید و سعی کردید با قلمتان درک ما را از آن روشن سازید. بهاندازهی بیکرانگی هستی سپاس.
پس از نزدیک به یک سال تحصیل و پژوهش در دانشگاه اوترخت، به پیشنهاد و یاری استادم بار و بندیلم را بستم و به مؤسسهی تاریخ اجتماعی بازگشتم، البته بار و بندیل بستن بهمعنای واقعی کلمه نبود، چراکه تمایلم همواره بر فعالیت همزمان در چند نقطه و دوری از تمرکز در یکجا بوده است. با آفتابیشدن مداوم راحت نیستم و بودن بین ابرها را ترجیح میدهم، امکانی که خوشبختانه انگار برای چند سالی فراهم شده است. اکتبر سه سال پیش که برای اولینبار به اینجا آمدم، دو احساس متضاد وجودم را پر کرده بود: از یکسو سراپا شوق بودم، زیرا این مؤسسه گنجینهای بینظیر از آرشیو متفکران چپ، از جمله شخص مارکس، و اسناد جنبشهای کارگری و اجتماعی را در دل خود جای داده است و من از دیرباز شیفتهی کار تاریخی و آرشیوی بودم؛ از سوی دیگر، اندوهی سنگین بر دلم نشسته بود، چون نجوا و ترسی پنهان در پس ذهن داشتم که میگفت با ورود به این دنیا، باید با عشق دیرینهام، یعنی فلسفه، وداع کنم. اکنون میبینم که آن هشدار بیاساس نبود؛ گویی قرار است در آخر تبدیل به پژوهشگری شوم که انسان را از منظر سیاسی و تاریخ را از زاویهی اجتماعی، و در نهایت پیوند میان عاملیت انسانی و ساختارهای کلان را با هم بررسی میکند. آری، حالا که به گذشته نگاه میکنم، میبینم حس درونم اشتباه نمیکرد، اما آنطور که تصور میکردم ناراحت نیستم. خیلی انتخابها در زندگی مثل نوشیدن قهوه است؛ اگر ننوشی خستهای و اگر بنوشی مضطرب.









