اتفاقا همین دیروز تو شرکتمون یه دور همی با تم ایرانی بود. خب مسئول همه چیش من بودم. براشون یه پرزنتیشن از ایران درست کردم با چندین تا عکس! پشمی به تن کسی نمونده بود و میگفتن اولین باره میبینیم ایران چه شکلیه واقعا. خوشحالم اینجا حداقل پرچمو بردم بالا:)
خوبی مادر شوهرم اونجا که، خونه خودشون اصفهانه، هر موقع میومد خونه ما تهران، چندین مدل غذا برام میاورد تا یه هفته بعد از رفتنشون غذا داشتم. تا میرسیدن خواهرشوهرام بدو تو اشپزخونه، همه کارا رو خودشون میکردن. وقتی برم خونه شون کل اون یک هفته یی که پیششونم مثل پروانه 👇
حالا همون مغازه داره تا پنج سال پیش میگفت جلیزقه! واسه ما ادم شده حالا «پافر»!
دفعه ی پیش که ایران بودم مامانم مهمونی گرفت که فامیلو یجا ببینم. اومدن، حتی یه جعبه شیرینی ام نگرفته بودن دستشون بیارن. دم رفتنی به هر کدوم شکلات و یکم لوازم بهداشتی و اگه لباسی سایزشون بود و ازین چیزا به عنوان سوغاتی دادم. خاله م با حالتی که « من خیلی بزرگوارم» برگشته میگه: 👇
اوخ باز یه خاطره یادم اومد. روز عروسیم بود. صبح روز عروسی! وقتی همه میرن ارایشگاه و دنبال هزارتا مساله ی دیگه ن. من رفتم پمپ بنزین بنزین بزنم. حالا این وسط مسئول جایگاه قالتاق از آی درومد تا دید خانومم. شمارش گر نازل رو صفر نکرده به زور چپوندش تو باک. درحالیکه خودم 👇
پیاده شده بودم که بنزین بزنم. نازل رو از باک کشیدم بیرون که بگم صفرش کنه، اقا بنزین فواره زد رو هوا ریخت روم. خیییس خالی شده بودم و داشتم هم زمان یخ میزدم! بو ند بنزین تا استخونم رفته بود و مجبور بودم با همون وضع بشینم تو ماشینی که قرار بود ماشین عروس باشه و تا خونه برم.👇
یبار تو زعفرانیه بین ساسان و فرخ داشتم یه خیابونو کوچیک رو با ماشین میرفتم، یه طرفه بود. یه خانوم از روبروم خلاف اومد. گفتم برو عقب من رد شم، نرفت گفت تو برو عقب! منم اینجور مواقع بحث نمیکنم. ماشینو خاموش میکنم میشینم توش ماشین تا طرف یه فکری به حال خودشو خلافش بکنه. یهو دیدم 👇
از ماشین اومده بیرون شروع کرد جیغ جیغ کردن و به انگلیسی به من فحش بد دادن. خب حدس بزن چی؟ من معلم زبان بودم اون دوره! شروع کردم به انگلیسی بهش فحشای جدیدتر دادن! مغازه دارا از خنده مرده بودن. خودمم همینطور:)))))) فکر میکرد چون ماشینش مدل بالاتره یا چون احتمالا ساکن اون محله،👇
مهمون اومده خونه م. بچه ش با دست کیک شکلاتی ورداشته، من با پیشدستی دنبالش، اونم هی دستشو میذاره رومبل میره اونورتر، که پیشدستی رو نگیره! تمام مبل جای دستای شکلاتیش بود. مامانش چی گفت؟
- بچه های بقیه خونه ما یادگاری گذاشتن کلی. اینم یادگاری ما برای شما!
همینقدر ریلکس و بیشعور
تو شرکت قبلیه که چهار سال کار میکردم، همکارای المانیم عارشون میومد تو لینکدین ادد کنن، حالا که کارو عوض کردم و اخرای دوره ی ازمایشیه، دونه دونه از فوضولیشون ریکوست میدن ببینن کجا دارم کار میکنم! اره بییییااااح!!!
ای وای یه چیز بامزه یادم اومد.
خاله ی مامانم که خیلیم پولداره و اقامت امریکا رو هم داره، چندین سال پیش، حدود ۴۶ سال پیش، دخترشو تو چکسلواکی سابق بدنیا اورد و بعد به مدت یکسال یا شاید کمتر، رفتن المان زندگی کردن.
خدا شاهده سوسک بشم اگه دوروغ بگم. پارسال زنگ زده به من میگه:👇








