🏴tiyamdang تی‌آم دالوند🏴 (@tiyamdang) header
🏴tiyamdang تی‌آم دالوند🏴 (@tiyamdang) profile picture

بی‌قرارِ همواره در مسیر

Alborz
Joined August 2020
Photo by 🏴tiyamdang تی‌آم دالوند🏴 (@tiyamdang)Photo by 🏴tiyamdang تی‌آم دالوند🏴 (@tiyamdang)Photo by 🏴tiyamdang تی‌آم دالوند🏴 (@tiyamdang)Photo by 🏴tiyamdang تی‌آم دالوند🏴 (@tiyamdang)Photo by 🏴tiyamdang تی‌آم دالوند🏴 (@tiyamdang)Photo by 🏴tiyamdang تی‌آم دالوند🏴 (@tiyamdang)Photo by 🏴tiyamdang تی‌آم دالوند🏴 (@tiyamdang)Photo by 🏴tiyamdang تی‌آم دالوند🏴 (@tiyamdang)Photo by 🏴tiyamdang تی‌آم دالوند🏴 (@tiyamdang)Photo by 🏴tiyamdang تی‌آم دالوند🏴 (@tiyamdang)
سفینۀ من اشتباهی فرود اومده؛ یه همواره سردرگمِ در جستجوی مسیرم...
1
53
12,411
جهت یادآوری خودم به حضور حضرت‌تون با تصویری که امروزِ منه:)
104
940
از انسانیت و اخلاق‌مداریتون محافظت کنید. خیلی چیزها گفتنی نیست یا دست‌کم بنده پیرتر و کم‌حوصله‌ترم برای گفتن ازش ولی گاهی شر چهرۀ شرافت، انسان‌دوستی و مظلومیت به خودش می‌گیره. و البته که به «حرمت» و مشق‌کردنش زیاد فک کنید.
21
253
رفتن بعضی آدم‌ها غم و غربت رو توامان داره؛ نه که چون «مرگ» به‌هرحال تلخ و گزنده‌است! بلکه چون جنس حضورشون در جهان تداعیِ «تأمل» و «مسئولیت‌پذیری»ه. #حمیدعلیدوستی
19
308
یک آن از حجم فشاری که داریم تحمل می‌کنیم و کماکان ادامه می‌دیم بغضم شکست... این وضعیت، چهرۀ گفت‌وگوهای عاری از اثربخشی و همراه با تنشه.
14
208
تقریباً روزی نیست که به زندانی‌شدن بی‌دلیل #جنت_خواه فکر نکنم. زندانی‌شدن بی‌دلیل او و بی‌شمار ایرانی بی‌گناه دیگه. می‌گن زندانی در طولانی مدت جریان زندگی رو در زندان از سر می‌گیره چون چارۀ دیگه‌ای نداره. امیدوارم تونسته باشه به این حصر موقت عادت کنه و امیدش زمین‌گیر نشده باشه!
1
14
343
امروز صبح یه تصادف زنجیره‌ای داشتیم. خانمی از عقب کوبید به من و منم به خانومی جلویی. ‌یک ساعتی داشتیم بغل خیابون می‌خندیدیم به موقعیت پیش‌آمده... الان داشتم فک می‌کردم وقتی [فقط] ماشین من داغون شده طبیعیه که سیسی‌ها دشواری نداشته باشن! من چرا متوجه سوگِ وارده نبودم🚶‍♂️
2
20
771
یه ویدئو از جنگ اخیردیدم؛ صحنه‌های غم‌انگیز و جگر خراش یک چیز رو هر روز با خودم مرور می‌کنم؛ مهمه که تصور من [به عنوان یک نفر از تمامی ایران] از بهترین راه برون‌رفت و نجات از حرومی‌های ج.ا چیه؛ اما مهم‌تر اینه که موضعم باعث نشه جوانب متفاوت اون موضع رو نبینم. هیچ‌چیز خطی نیست!
1
18
332
خوبه که بابِ نقد نظریه #جنت_خواه باز شده و کل اکسپلورمون منتقد شدن:) خوبه چون یه قدم فراتر از نقد شخصیتش و آداب‌دانیش رفتیم. اما بخش زیادیشون [نه همه، یک نقد قابل تامل هم دیدم] سوژۀ وایرال شدن پست‌هاشون رو پیدا کردن فقط!
5
257
🏴tiyamdang تی‌آم دالوند🏴 retweeted
چند روز پیش نامه ۷۰۰ نفری را خواندم که خطاب به بنیاد فریدریش ناومان برای آزادی، نوشته‌اند و از این بنیاد خواسته‌اند در انتخاب شاهزاده رضا پهلوی برای دریافت امانی «جایزه آزادی ۲۰۲۶» از طرف مردم ایران تجدیدنظر کند. راستش بیشتر از خودِ نامه، اسامی امضاکنندگانش توجهم را جلب کرد. نشستم و اسم‌ها را یکی‌یکی خواندم. بعضی‌ها را می‌شناختم، بعضی‌ها برایم آشنا بودند و اسم خیلی‌ها را هم برای اولین‌بار می‌دیدم. با خودم گفتم این فهرست را باید حداقل یکی دو بار دیگر بخوانم؛ نه برای اینکه حفظش کنم، برای اینکه یادم بماند چه کسانی حاضر شده‌اند پای چنین نامه‌ای اسم بگذارند. وسط اسم‌ها که می‌گشتم، رسیدم به یک اسم آشنا: مینا احدی. همان‌جا یاد این داستان افتادم؛ داستانی که چند ماه پیش نوشته بودم و مدتی بود می‌خواستم پستش کنم، اما هر بار به دلیلی دست نگه می‌داشتم. حالا فکر کردم شاید وقتش رسیده باشد که با کمی ویرایش، منتشرش کنم. ••• چند ماه پیش مصاحبه‌ی بامداد اسماعیلی با مینا احدی را دیدم. بعدش واکنش‌ها را توی ایکس نگاه کردم. همان‌جا جرقه‌ی این متن خورد. وقتی ترند بود، خودم را کنترل کردم واردش نشوم، اما حالا که دوباره اسم‌ها و آدم‌های آشنای این قصه کنار هم قرار گرفته‌اند و تقی رحمانی هم دوباره شروع کرده به شکر خوردن، فکر کردم وقتش است این داستان را بگویم. بیشتر برای دوست‌های جوانی که وسط این همه خبر و فشار، شاید یک زنگ تفریح هم لازم داشته باشند و در کنارش، بد نیست بعضی از آدم‌های این قصه را کمی بهتر بشناسند. همین‌جا اسم کسانی را که در متن آورده‌ام منشن می‌کنم تا اگر خواستند توضیحی بدهند یا نکته‌ای به ذهنشان رسید، خودشان بگویند: @besmaili @MinaAhadi9 @RahmaniTaghi @nargesfnd @ShirinEbadi6 @MazdakBAMDADAN2 @RezaVaisi @iraj_mesdaghi من آدم برون‌گرایی نیستم. توی ایکس هم تازه‌ام؛ اولین توییتم هم چهار ژانویه بوده... همان روزهایی که شاخک‌هایم تیز شده بود و حس می‌کردم «یک اتفاقی در راه است». به فامیلی من دقت کنید: «فرداد»م. از بچگی در هوایی بزرگ شدم که خاک سیاست مثل گرد ریز روی زندگی می‌نشست؛ حتی وقتی خود آدم نمی‌خواست. فامیلی من از اول «فرداد» بوده، اما فامیلی پدرم و پدربزرگم «کاسه‌چی» بوده. پدربزرگم، عباس فرداد، بازاری قزوین بود. مادربزرگ پدری‌ام هم توسلیان. در یک تناقض، در همین خانواده‌ی بازاری، بچه‌ها و شاخه‌هایش رفتند سمت حزب‌ها و گرایش‌های چپ. بعضی‌ها هم از همان چپ رفتند سمت چپ اسلامی؛ همان چیزی که بعدها در قالب مجاهدین خلق شناخته شد. قصه‌ی عوض شدن فامیلی ما هم برای من از یک «شنیده‌ی خانوادگی» شروع می‌شود: وقتی عموی کوچکم، محرم کاسه‌چی، که به مصطفی معروف بود، در ترکیه «زده شد و کشته شد» می‌گفتند کار سازمان اطلاعات ترکیه، میت، بوده. پدربزرگم و برادرهایش با عقل بازاری خودشان گفتند: «این اسم و این ردپا فردا برای بقیه هم دردسر می‌شود.» همین شد که برادرها شاخه‌شاخه شدند: یکی «فرداد» شد، یکی «پویان‌مهر» شد و یکی هم «کاسه‌چی» ماند. پویان‌مهرها عمدتاً سمت مجاهدین. پدر من هم به قول خودش می‌گفت: «من اقلیتی‌ام»؛ یعنی فداییان خلق، شاخه‌ی اقلیت. تلخی ماجرا اینجاست که بابام در همان رژیمی که با آن مبارزه می‌کرد و مشکل داشت، با بورس تحصیلی و رایگانِ همان سیستم درس خوانده بود. احمد فرداد، پسرعمویم، هم پیکاری بود. کاسه‌چی‌ها هم یا تواب شدند یا منفعل. یکی از پسرعموهای بابام، حسن کاسه‌چی، بود. می‌گفتند بعداً تواب شد و در همین نظام فعلی درجه و ترقی هم داشته و دارد؛ اگر علاقه داشتید، خودتان گوگل کنید. سال ۹۰، وقتی با وثیقه از اوین بیرون آمدم، تصمیم گرفتم از ایران بروم. با گوگل و تحقیق رسیدم به قبرس. آن موقع اصلاً فکر نمی‌کردم آخرش پای پناهندگی وسط بیاید. مقایسه‌ای که ته ذهنم می‌کردم ساده بود: بابای من قبل از انقلاب چهار سال و نیم زندان بود و با این حال پناهنده نشد. زندان من خیلی کوتاه‌تر بود؛ برای همین با خودم فکر می‌کردم احتمالاً اصلاً پناهندگی به من تعلق نمی‌گیرد. تصورم این بود که اگر یک آپارتمان در قبرس بخرم، زندگی از «روی هوا» می‌آید «روی زمین». اما پول به آپارتمان سنددارِ درست‌وحسابی نمی‌رسید. آخرش یک آپارتمان پیدا شد که سند نداشت و با قولنامه خریدم. مجوز کار نداشتم و فقط اجازه‌ی اقامت داشتم؛ یعنی می‌توانستم بمانم، اما نمی‌توانستم قانونی کار کنم. وقتی درآمدی نداری، هرچقدر هم با خودت پول برده باشی، بالاخره یک روز تمام می‌شود. کار سیاه می‌کردم و... درست وسط همین فشارهای قبرس بود که یک آشنای قدیمی از دانمارک زنگ زد؛ خودش آنجا پناهنده بود. گفت: «تو سابقه‌ی زندان داری، بیا دانمارک، راحت‌تر اقامت می‌گیری.» من به چیزی دچارم که بعضی‌ها اسمش را می‌گذارند کمال‌گرایی، اما من اسمش را گذاشته‌ام نفرینِ کمال‌گرایی. تا چیزی کامل روشن نشود، ذهنم آرام نمی‌گیرد و تا تحقیق نکنم تکان نمی‌خورم. برای همین تصمیم گرفتم قبل از هر چیز بروم آلمان و از نزدیک بفهمم اوضاع چیست. برای پرونده‌ی پناهندگی، مدرک زندان داشتم، اما می‌خواستم چند لایه محکم‌کاری کنم: نامه از شیرین عبادی، نامه از اکس‌مسلم و غیره؛ هرچه بیشتر، محکم‌تر. سال ۹۰ از اوین با یک لیست ۱۶۰ نفره از دستگیرشدگان ۲۵ بهمن ۸۹ آمدم بیرون که بعدها در شبکه‌های اجتماعی و بالاترین دست‌به‌دست شد. این را هم فکر کنم برای اولین‌بار است که جایی می‌گویم؛ آن اسامی را من از زندان آوردم بیرون. فکر می‌کنم اگر گوگل کنید، ردش پیدا می‌شود. لیست را برای هرانا و خانم شیرین عبادی فرستادم. ایشان منتشر کردند. خانم عبادی همسر جواد توسلیان است و جواد، پسردایی بابام. ایشان برای پرونده‌ی من یک نامه‌ی رسمیِ تایپ‌شده‌ی انگلیسی داد. سال ۲۰۱۳ رفتم آلمان. چند هفته پیش احمد فرداد بودم؛ پسرعمویی که تا آن موقع ندیده بودمش. در همان چند هفته، من را برد این‌ور و آن‌ور: جلسه‌ها، گعده‌ها، آدم‌ها. مینا احدی را هم همان‌جا دیدم. آشنایی قبلی با او نداشتم. نشستیم، چای و قهوه خوردیم. وسط حرف‌ها گفت: «این‌ها بروند، من رئیس‌جمهور می‌شوم، چرا که نه. فعالم، تلاش می‌کنم. حقم است.» عجیب بود که وزن سیاسی‌اش را این‌طور برآورد می‌کرد. در ذهنم یک سؤال ماند: آدم چطور می‌تواند آن‌قدر در اتاق آینه‌های ذهن خودش گیر کند که وزن بیرون را درست نسنجد؟ به رسم ادب چیزی نگفتم. البته از او هم یک نامه از طرف اکس‌مسلم برای محکم‌کاری پرونده‌ی پناهندگی گرفتم؛ یک نامه‌ی تایپ‌شده‌ی آلمانی. تقی رحمانی را هم دیدم که تازه به فرانسه آمده بود و برای سخنرانی به کلن. تقی را از قبل می‌شناختم؛ ریشه‌اش به قزوین و یک دوست مشترک برمی‌گشت: حسن زرفشان. حسن کتاب‌فروشی مولانا را داشت که پاتوق خیلی‌ها بود. نرگس محمدی را هم اولین‌بار همان‌جا دیدم؛ فکر کنم هنوز ازدواج نکرده بودند. بیرون سالن ایستاده بودیم. من و تقی گپ می‌زدیم. احمد آمد، دست کرد توی جیبش، دو تا پنجاه‌یورویی درآورد و گذاشت توی جیب تقی. تقی هم نه تعارف کرد، نه مکث. بعدتر احمد گفت: «این‌ها عادی است؛ کمک می‌کنیم طرف پا بگیرد.» به احمد گفتم حالا که تقی اینجاست، یک نامه هم از او بگیرم که چهارقفله شوم. احمد گفت چرا که نه. اینجا تفاوتی دیدم که من را تکان داد: نامه‌ی تقی رسید... نه سربرگ، نه تایپ، نه استاندارد؛ یک تکه کاغذ باریک، انگار از دفتر کنده شده باشد، با چند خط دست‌نویس. دوستان توییتری می‌دانند منظور از دست‌نویسِ تقی چیست. چیزی نگفتم. گذاشتم توی جیبم و بعداً، چون دیدم به درد پرونده نمی‌خورد، انداختمش دور. بعد از آلمان برگشتم قبرس، همسرم را برداشتم، زندگی را جمع‌وجور کردیم و آمدیم دانمارک. اعلام پناهندگی کردم و پروسه واقعاً سریع جلو رفت: ۴۱روزه جواب آمد و اقامت گرفتیم. بعد از اقامت، در شهری نزدیک مرز آلمان جاگیر شدیم. بعد از اینکه جا افتادیم، تماس گرفتم و از همه تشکر کردم. چند روز بعد مینا احدی زنگ زد و گفت برای آزادی یک زندانی کمک می‌خواهد. هرچه در ایران داشتم جمع کردم؛ شد ۶۰ یورو و واریز کردم. چند روز بعد تماس گرفت و گفت: «این مبلغ کمه، به درد ما نمی‌خوره، برمی‌گردونیم.» لحنش هم اصلاً دوستانه نبود؛ طلبکارانه بود، طوری که انگار من تعهد مالی در قبالش داشتم. چند روز پیش که مصاحبه‌ی بامداد اسماعیلی را دیدم و بحث به آلترناتیو رسید، همان صحنه‌ی کافه مثل فلش‌بک برگشت. در دلم گفتم: «الان مینا می‌خواهد بگوید من.» اما چون فضا عمومی بود، مستقیم نگفت «من» و گفت توماج صالحی. چند روز بعد احمد زنگ زد و گفت: «۵۰۰ یورو بده که بدهیم به تقی رحمانی.» گفتم: «من تازه رسیده‌ام، پول ندارم، نان‌خور دولتم. اول باید پایم سفت شود، بعد کمک می‌کنم. پولی که صاحبش نیستم نمی‌توانم ببخشم.» لحنش همان‌جا عوض شد. تماس سرد شد. بعد هم قطع کامل. قبل از آن، از سر همان نفرین کمال‌گرایی، یک پوشه از مدارک زندگی‌ام را سپرده بودم دست احمد تا پیشش امن‌تر باشد. زهی خیال باطل! داخلش همه‌چیز بود، از جمله قولنامه‌ی خانه‌ی قبرس. بعد از این ماجراها، نه فقط رابطه قطع شد، بلکه مدارک هم دیگر برنگشت. تماس‌ها بی‌جواب ماند. انگار در را بستند و کلید را هم بردند. آتقی، به احمد بگو گرگان ما را آزاد کنه یا اگر قاطی املاک خودت در فرنگ شده، پس بده، بعد بیا با «حمله» و «دمکراسی» جمله بساز. از فاسد سوم هم اگر درخواست شد می‌گویم؛ اما اگر می‌خواهید درباره‌ی مجاهدین و آن فضا بیشتر بدانید، بهتر است حرف‌های ایرج جان مصداقی را گوش کنید. این را هم شاید جالب باشد برایتان اضافه کنم: در همان فضاهای کلن و اطراف اکس‌مسلم، یکی از بچه‌ها که اسمش را فراموش کرده‌ام، اما می‌دانم با سرطان دست‌وپنجه نرم می‌کرد، بعدها فوت کرد و «روز هلهله» را ندید، وقتی فهمید می‌خواهم بروم دانمارک، گفت: «آنجا رفیق داریم... رضا ویسی. رفتی، سفارشت را می‌کنم.» واقعیت این است که من هیچ‌وقت مراد ویسی را ندیدم؛ نه به خاطر اینکه نمی‌خواستم، بلکه چون از نظر روحی هنوز نمی‌خواستم برگردم وسط رفت‌وآمدهای سیاسی. تازه از زندان بیرون آمده بودم و یک جور فاصله گرفتن از فضا داشتم. الان که نگاه می‌کنم، یک حس تأسف می‌ماند: کاش می‌آمدم و تو را می‌دیدم، مرادجان ویسی. داستان طولانی شد، اما برای اینکه ترازوی فامیل یک‌طرفه نباشد، بگویم: از ما آدم‌حسابی هم درآمده؛ از آن مدل‌هایی که می‌شود با خیال راحت اسم برد. پسرخاله‌ی بابام، محسن بنایی. افراد و جزئیات بیشتر در دایرکت اعلام می‌شود. 😉 و اما برگردیم به همان جایی که این داستان از آن شروع شد؛ نامه ۷۰۰ نفری. گفتم اسم‌ها را خواندم. حالا هم فهرست امضاکنندگان نامه را کوت می‌کنم؛ شاید شما هم بخواهید اسم‌ها را بخوانید و به خاطر بسپارید؛ بد نیست بدانیم چه کسانی پای چنین نامه‌ای ایستاده‌اند. #عقده_پهلوی #لشکر_فرومایگان
62
165
19
711
40,775
یه ویدئو از هلن دیدم و قلبم💔 این زن یکی از ژوست‌ترین و تکنیکی‌ترین‌های موسیقی ماست. آخ از اون لطافت صدا🫂
8
228
سوالات مهم!
عبارت‌های زیر جالب توجه و سوال برانگیز نیستند؟ نسرین ستوده شش ماه پیش در تریبونی فارسی به دی‌ماه واکنش نشان داده و هنگام دریافت جایزه ۶۰ هزار یورویی قرار نیست از دی‌ماه بگوید!!!!! شیرین عبادی هم همین را می‌گوید. من تو کانالم (که فارسیه) هر روز از دی‌ماه می‌گویم، اما اینجا (جشنواره فلورانس) که یک تریبون جهانی است هر نکته مکانی دارد!!!! تازه ایشان اشاره کردند که مردم ایران همزمان دارند با امریکا و اسراییل و جای دیگر با رژیم می‌جنگند!!!! دیروز جایزه مهر صلح را هم دریافت کرد و یک کلمه از دی‌ماه نگفت!!! نرگس محمدی که اصلا خلاص، هیچی. چه اتفاقی دقیقا دارد می‌افتد؟ آیا کسی خبر دارد؟ نیروهای جمهوری‌خواه از نظر سیاسی تعطیل شده‌اند و فقط گاهی درباره تریبون دارهای حقوق بشری می‌نویسم. راستش وجود یک گروه ملی‌گرا برایم اهمیت دارد؛ پادشاهی خواهی هم منتسب و مرتبط به دی‌ماه شده و اگر در مسیر مبارزه شکست بخورد، شکست همه جریان های ملی‌گراست. پس این انتقاد را جدی بگیرید. اینکه عمدتا می‌نویسم در سامانه پادشاهی‌خواهی جریان قدرت وجود ندارد، دقیقا به همین معناست. آیا شاهزاده رضا پهلوی مکانیسمی برای جایگزینی افراد در سامانه دارند؟ شیرین عبادی دقیقا چه باید بکند تا برکنار شود؟ جناب شاهزاده! اگر افراد تیم شما، به دلایلی نتوانند شایستگی خود را برای انجام کاری نشان دهند، معیار عزل و نصب دمکراتیک یا مستقیم آنها چیست؟ شیرین عبادی یک مثال است؛ او آمده که تا ابد در سمتی برای عدالت انتقالی بماند. مگر اینکه خودش با توجه به آرایش سیاسی جدید، صندلی تازه‌ای پیدا کند برود.
7
288
من یکیش رو دارم.
This quoted post is unavailable.
6
154
در واقع این زندگی کردن در ایران یا هرکشور توتالیتر دیگه است که شهروندانش رو کمال‌گرا می‌کنه به علت‌های بسیار از جمله سیستم آموزشی.
کمالگرا بودن تو ایران نتیجه‌ای جز روانی شدن نداره.
24
470
من خیلی منتظر #از_او_بگو_به_دنیا بودم؛ چون نتونسته بودم سوگواری کنم. تا ماه‌ها گریه هم نداشتم یا در حد نم اشکی که نجوشیده خشک می‌شه. امیدوار بود با این ترانه بالاخره بشکنه؛ رفتم زیر پتو موزیک رو پلی کردم یه قطره اشک و تیر کشیدن پشتم تنها دستاوردم بود...
21
320
درست. والا ما نقدهامون به طرف خودمون رو هم نمی‌تونیم بگیم از بس فضا آلوده و مبتذله از سمت متعصبین. برخی در طرفداری و برخی در دشمنی چنان تعصبی به خرج می‌دن که فرصت بالغانه برخورد کردن رو از بقیه غصب کردن.
اگر قرار باشد مخالفان یکدیگر را دشمن ببینند، ج.ا برای ماندن، کار چندانی جز تماشای این نزاع ندارد.
8
412
آیا املاکی‌ها در شهر شما بابت وقتی که می‌ذارن برای بازدید حضوری از ملک حق مشاوره می‌گیرن؟ یعنی اگه ده روز برای شما وقت بگذارن و در نهایت منجر به معامله نشه پلنی برای جبران وقت مشاور در نظر گرفته شده؟ +فحش‌هاتون رو به خودشون بدین؛ من صرفا می‌خوام داده جمع کنم.
12
20
1,535
هنوز نرفتم مصاحبۀ فرح پهلوی رو ببینم خودم. اما نقد مخالفین این خانواده که با رویکردی استهزاء ‌آمیز به مواضع متفاوت مادر و پسر می‌پردازه سیبلش تمسخر استقلال رای افراده. گروهی که تا دیروز شاهزاده رو تمسخر می‌کردن که زیر سایۀ مادرشه امروز می‌گن حتی مادرش گردنش نمی‌گیره. الله‌اکبر:))
2
17
529
خیلی منتظر این خبر بودم...
از او بگو به دنیا امروز..
11
276
این دو روزی که خونه‌م و به خاطر وضعیت مامان تمام کارهای خونه+ پذیرایی+ مراقبت از بیمار با خودمه عرض می‌کنم دوستان: سخت‌ترین کار دنیا کار تو معدن نیست؛ کار تو خونه است. یک کار بی‌وقفه، پایان‌ناپذیر، بدون پلنی برای ارتقا، بدون اجرت و نادیدنی🚶‍♂️🚶‍♂️ #کار_خانگی
2
1
50
654
خاویر عزیزم:)
خاویر میلی، رئیس‌جمهور آرژانتین، امروز در سازمان ملل گفت این سازمان به سیستمی بی‌مصرف تبدیل شده که تنها کارش پول و امتیاز دادن به طبقه‌ای از انگل‌های متکبر است؛ آن‌هایی که ادعای حقوق بشر دارند اما پشت دیکتاتورهای خونریز و رژیمی قرار می‌گیرند که زن‌ها را در خیابان سنگسار می‌کند.
14
292