امروز یه بیمار که افکار سوساید داشت و کسی متوجهش نشده بود رو شناسایی و ساپورت کردم و خیلی بابتش خوشحالم راستش.
انقذر خسته بودم واقعا نمیدونم چیشد که یهو سرم رو از گوشی درآوردم دیدم توی یه ایستگاه ناشناخته ی مترو سمت شرقم :)))))))) عجب.
گربه م جدیدا یاد گرفته موقع خواب که میشه میره پیش تخت من سر و صدا می کنه که یعنی: بیا بابا میخوایم بگیریم بخوابیم :)))
کل امروز بخاطر یه چیزی که بهم تحمیل شد قیافه م درهم و زشت بود. سختی رو می تونم تحمل کنم فقط تا زمانی که روش تسلط داشته باشم.
یه لباس شب زرشکی/آلبالویی برای عروسی خریدم انقدررر نازههه که نمیتونم تصمیم بگیرم من ناز ترم یا لباس.
مادرجونم رو بعد یه مدت نسبتا طولانی دیدم نمیدونم چیشد که یهو حس کرد بوس کافی نیست و گازم گرفت. وا=)))))




