작가 (@snwrit) header
작가 (@snwrit) profile picture

Is it time to panic?

221B Baker St, London
Joined May 2019
Photo by 작가 (@snwrit)Photo by 작가 (@snwrit)Photo by 작가 (@snwrit)Photo by 작가 (@snwrit)
بیشتر از یه ربع تو اکسپلور باشی،برمیگردی زمستون، جوونای مردم دوباره تیر میخورن، مامان باباهاشون زجه میزنن، خودت رو میذاری جای خواهر تک تکشون، گریه می‌کنی، بدبختی‌های خودت چقدر کوچیکن، تف تو زندگی.
14
250
استاد من تمام روز دلشوره جنگ و کار و بی‌پولی رو داشتم، نتونستم پژوره رو تموم کنم، تنبلی من رو ببخشید بخدا.
1
29
377
دلم برای وقتی که بزرگترین نگرانیم، مثلث برمودا بود، تنگ شده.
I miss the time when bermuda triangle was my biggest worry..
2
1
1
32
728
دلم برای خوابگاه، سیگار توی بالکن، دراما، قهوه‌ی فوری، خنده‌های آخر شب، گریه‌ی دست جمعی و غذای نیمه‌آماده تنگ شده. تنهایی چه کوفتیه؟
3
1
45
707
نه من آدم خاصی‌ام، نه اینایی که همیشه نگران عقب افتادن ازشونم آدمهای خاصی‌ان، نه اونایی که قضاوتم میکنن‌. کلا هیچکدوممون مهم نیستیم.
1
20
318
چجوری سرکلاس دم صبح خوابتون نمیاد؟ چجوری هم میاید دانشگاه، هم کار میکنید؟ کی وقت میکنید درس بخونید؟ چرا من نمیتونم؟
1
19
331
بچه که بودم یه تبلیغ یخچال هیمالیا از تلویزیون نشون میدادن که یخچال پر بود از خوراکی‌های زندگی، کیک و شیرینی، فکر کردم بزرگ میشم و یخچال خونه‌ی خودم رو دقیقا همینجوری و همیشه پر از خوراکی نگه میدارم. امروز که داشتم یه یخچال خالی نگاه میکردم یادم افتاد.
1
43
569
جنگ قبلی رو تونستم تحمل کنم چون سرکار میرفتم و کم وقت داشتم فکر کنم، اگه دوباره میخواد جنگ بشه آرزو میکنم خرس بشم و به خواب زمستونه برم یا می‌تونه موشک اول بخوره تو سر من.
1
17
394
تا صبح از استرس نخوابیدم، نرفتم دانشگاه که بشینم ‌و درس‌هایی که عقب افتادم رو بخونم، تا عصر خوابیدم و فردا نمی‌رم دانشگاه که درس‌هایی که عقب افتادم رو بخونم.
1
28
501
ببخشید که دانشجوام و فقط میتونم ۸ساعت از روز رو برای شما حمالی کنم و دغدغه‌هایی بیشتر از شرکت تخمی شما دارم، لطفا استخدامم کن عزیزم.
1
1
148
2,215
متوجه نمی‌شی چقدر آسیب دیدی تا وقتی برای دوست صمیمیت تعریف می‌کنی و اون برات گریه می‌کنه.
1
5
62
776
نمی‌دونم شاید بقیه‌ی آدما تو خستگی هم به کارشون ادامه میدن، تو مترو هم درس میخونن، تحقیر رو تحمل میکنن و کار میکنن. من همش منتظرم خستگیم تموم شده، روز بهتری برسه و بتونم شروع کنم.
17
60
2
751
9,631
مامان من تنها زن کارمند خانواده بود. من زمان زیادی رو توی خونه تنها بودم، ناهار ما معمولا شام شب قبل بود، زمانی که رفتم مدرسه خودم به خودم املا میگفتم و کسی توی درسهام کمکم نمی‌کرد. آیا توی بچگی آرزو میکردم مامانم بیشتر پیشم باشه؟ بله. آیا توی بزرگسالی هم ادامه داشت؟ ...
برام سوال بود که چرا طرحواره رهاشدگی دارم، یادم اومد پررنگ ترین تصویر بچگیم اینه که مامانم منو میذاشت خونه میرفت سرکار. با اینکه بابام یا خواهرم پیشم بودن، من همیشه از رفتنش وحشت داشتم و تا برگرده غصه میخورم توی دفتر خاطراتم توی ۱۰ سالگی نوشتم«توی این زندگی فقط مامانم رو دوست
66
45
16
3,597
169,518
خیر، به وضوع تفاوت مامانم رو با بقیه‌ی خانوم های فامیل می‌دیدم، اینکه توی زندگی مشترک قدرت داره، توی خرید و مسایل مالی نظر میده، از حساب و کتاب‌ها خبر داره و بارها از خانومی که توی فامیل بود شنیدم که ای کاش به جای مامانم بود، استقلال مالی داشت و می‌تونست از همسر آزارگرش جدا شه.
4
3
2,581
26,013
نتیجه؟ من هر روز از مامانم یاد گرفتم. تونستم برخلاف خیلی از سنت‌های خانوادم رفتار کنم، کار کنم، توی شهر دیگه و جدا از خانوادم زندگی کنم، توی روابطم معیاری بیشتر از پول داشته باشم و یاد بگیرم که یه مادر قوی قبلش باید یه زن قوی باشه.
2
1
2,374
25,125
انقدر ر بزرگ شدم که اسمی که برای عروسکهای بچگیم گذاشتم رو یادم نمیاد.
1
20
554
عزیزم تو اگه میخواستی ببینی من چی دوست دارم فقط لازم بود پست‌هایی که تو اینستاگرام لایک میکنم رو ببینی، سوال کردن نداره.
24
504
تا وقتی با یه لباس که با گونی هیچ فرقی ندارن میرم دانشگاه، بهم نگید حجاب آزاده.
1
29
577
الان میفهمم چجوریه که میگفتن بعضی‌ها مهاجرت میکنن ولی خوشحال نیستن. من تو شهر مورد علاقمم، ماشین‌ها قشنگه، خونه‌ها قشنگه، خیابون‌ها قشنگه ولی انگار من جایگاهی ندارم این وسط. تماشا میکنم، میدوم و به هیچ چیز نمی‌رسم.
13
19
8
743
18,227
جایی که رزومه کاریم مرتبط نیست میگن نه تجربه کاری نداری، جایی که رزومه کاریم مرتبطه کاری که هیچ ربطی به مهارتم رو نداره رو بهم پیشنهاد میدم، خسته ام و بی‌پول.
39
1,131