بیشتر از یه ربع تو اکسپلور باشی،برمیگردی زمستون، جوونای مردم دوباره تیر میخورن، مامان باباهاشون زجه میزنن، خودت رو میذاری جای خواهر تک تکشون، گریه میکنی، بدبختیهای خودت چقدر کوچیکن، تف تو زندگی.
بچه که بودم یه تبلیغ یخچال هیمالیا از تلویزیون نشون میدادن که یخچال پر بود از خوراکیهای زندگی، کیک و شیرینی، فکر کردم بزرگ میشم و یخچال خونهی خودم رو دقیقا همینجوری و همیشه پر از خوراکی نگه میدارم. امروز که داشتم یه یخچال خالی نگاه میکردم یادم افتاد.
جنگ قبلی رو تونستم تحمل کنم چون سرکار میرفتم و کم وقت داشتم فکر کنم، اگه دوباره میخواد جنگ بشه آرزو میکنم خرس بشم و به خواب زمستونه برم یا میتونه موشک اول بخوره تو سر من.
تا صبح از استرس نخوابیدم، نرفتم دانشگاه که بشینم و درسهایی که عقب افتادم رو بخونم، تا عصر خوابیدم و فردا نمیرم دانشگاه که درسهایی که عقب افتادم رو بخونم.
نمیدونم شاید بقیهی آدما تو خستگی هم به کارشون ادامه میدن، تو مترو هم درس میخونن، تحقیر رو تحمل میکنن و کار میکنن. من همش منتظرم خستگیم تموم شده، روز بهتری برسه و بتونم شروع کنم.
مامان من تنها زن کارمند خانواده بود. من زمان زیادی رو توی خونه تنها بودم، ناهار ما معمولا شام شب قبل بود، زمانی که رفتم مدرسه خودم به خودم املا میگفتم و کسی توی درسهام کمکم نمیکرد. آیا توی بچگی آرزو میکردم مامانم بیشتر پیشم باشه؟ بله. آیا توی بزرگسالی هم ادامه داشت؟ ...
برام سوال بود که چرا طرحواره رهاشدگی دارم، یادم اومد پررنگ ترین تصویر بچگیم اینه که مامانم منو میذاشت خونه میرفت سرکار. با اینکه بابام یا خواهرم پیشم بودن، من همیشه از رفتنش وحشت داشتم و تا برگرده غصه میخورم
توی دفتر خاطراتم توی ۱۰ سالگی نوشتم«توی این زندگی فقط مامانم رو دوست
خیر، به وضوع تفاوت مامانم رو با بقیهی خانوم های فامیل میدیدم، اینکه توی زندگی مشترک قدرت داره، توی خرید و مسایل مالی نظر میده، از حساب و کتابها خبر داره و بارها از خانومی که توی فامیل بود شنیدم که ای کاش به جای مامانم بود، استقلال مالی داشت و میتونست از همسر آزارگرش جدا شه.
نتیجه؟ من هر روز از مامانم یاد گرفتم. تونستم برخلاف خیلی از سنتهای خانوادم رفتار کنم، کار کنم، توی شهر دیگه و جدا از خانوادم زندگی کنم، توی روابطم معیاری بیشتر از پول داشته باشم و یاد بگیرم که یه مادر قوی قبلش باید یه زن قوی باشه.
الان میفهمم چجوریه که میگفتن بعضیها مهاجرت میکنن ولی خوشحال نیستن. من تو شهر مورد علاقمم، ماشینها قشنگه، خونهها قشنگه، خیابونها قشنگه ولی انگار من جایگاهی ندارم این وسط. تماشا میکنم، میدوم و به هیچ چیز نمیرسم.
جایی که رزومه کاریم مرتبط نیست میگن نه تجربه کاری نداری، جایی که رزومه کاریم مرتبطه کاری که هیچ ربطی به مهارتم رو نداره رو بهم پیشنهاد میدم، خسته ام و بیپول.