حوالی آلپ
Joined October 2017
خواهم شب تاری شود، پنهان بیایم پیش تو .....ء
8
38
1
478
اونیکه تابستون منو پیچوند گفت نمیتونه بیاد باهم کابینت ها رو سرهم کنیم گذرش به دباغ خونه افتاد ببینید هیچ وقت فکر نکنید که هرگز کارتون لنگ دوستتون نمیشه یه دریچه امیدی باز نگه دارید
12
132
پیشواز هالوین رفتند؟
11
160
معاون نخست‌وزیر ایتالیا: «از مقام‌های جمهوری اسلامی ایران می‌خواهم اجرای حکم اعدام نجمه را متوقف کنند و تضمین دهند که حقوق بنیادین همه زنان محترم شمرده می‌شود» #نجمه_امینی
Chiedo alle autorità iraniane di sospendere la condanna a morte di Najmeh, di garantire a tutte le donne il rispetto dei loro diritti fondamentali.
5
29
1
101
4,051
یه چیزی که به نظرم گوگل مپ کم داره اینه که از طریق هوش مصنوعی بهت مسیر دویدن پیشنهاد بده و بتونی مثلا شیب مسیر رو انتخاب کنی یا آپشن های دیگه رو تنظیم کنی شایدم چنین چیزی هست من نمیدونم
1
16
233
سلفتک🎗️ retweeted
من ادم «پرت» تو زندگی زیاد دیدم؛ بالاخره هزاران دانشجو داشتم، تو سه تا قاره زندگی کردم. ولی علیرضا دوستدار تو یه لول دیگه‌ جاهل، نفهم و دگمه. سه تا اقیانوس رو رد کرد، رفت ایران؛ از لواشک و ترشک و چیپس گرفته تا جوجه‌کباب ایران‌ایر پست گذاشت، از درد و فقر مردم ننوشت. اسفل السافلین.
ایران ایر تاخیر داشت و مسافر کناری نگران بود به پرواز بعدی نرسه. می‌گفت ایران وقتی امپراتوری بود اگه هواپیمات دیر می‌کرد دستور می‌دادن پرواز بعدی رو برات نگه دارن تا برسی، ولی الان کسی برامون تره خرد نمی‌کنه. فکر کنم منظورش زمان حضرت هخامنش بود.
14
12
469
8,808
اداره مالیات بازم امروز پول ریخت برام نکنه تله است؟!
1
23
349
گردنبند شتر ندارید؟ واسه یه آدم کینه ای میخوام
گردنبند مناسب کسایی که مغزشون مثل ماهيه و همه چی یادشون میره:
14
185
قهوه اتومات دانشگاه شده یک یورو و نود اونموقع ک من اومدم هفتاد سنت بود
3
32
530
کاش اون دختره توی دبیرستان که بهش گفتم من سیبیل هام رو بند میندازم بعد فرداش معاون مدرسه صدام زد پرسید پشت لبت کجاست رو گیر میاوردم میپرسیدم ازش فریده جون کاپ گه رو گرفتی؟
18
250
سلفتک🎗️ retweeted
۱۲ نفر در قزوین مرتبط با اعتراضات دی‌ماه در خطر اعدام قرار دارند. فقط نام علی زکانی با اجازه خانواده منتشر می‌شود.
4
98
1
309
2,493
رفتم دوییدم نیت پونزده کیلومتربود ولی از شش و نیم عضلاتم خسته بودند و تونستم تا دوازده و نیم ادامه بدم
2
33
518
لذتی که توی دویدن ناشتای صبحگاهی هست در سکس نیست
1
14
292
خانواده‌های زندانیان در خطر اعدام چطور می‌توانند مستقیم با گزارشگر ویژه تماس بگیرند: فرم رسمی سازمان ملل: spsubmission.ohchr.org ایمیل: [email protected] به فارسی هم می‌توانید بنویسید.
1
14
1
50
3,525
سلفتک🎗️ retweeted
هزاران بار ممنونم که دی ماه رو فراموش نکردین... حضور نصفه و نیمه من اینجا شایسته استمرار شما بر این یادآوری هر روزه نیست اما می‌خوام بدونید که عصای پولادین ایستادن من و امثال منید توی روزهای سخت. تقریباً شد ۹ ماه که دوام آوردیم... #جمیله_شغیعی
129
517
8
3,827
22,625
من این یمنی ها رو میبینم پیش خودم فکر میکنم اینا مسلمون های قرن بیست و یک هستند، زمانه ی استارلینک، اسپیس ایکس، هوش مصنوعی و نانوتکنولوژی و هزاران مثال مشابه اون مسلمونها و عرب های صدر اسلام چی بودند؟!!!!!!!!!
This quoted post is unavailable.
12
183
باید اعتراف کنم تا اینجای کار سلطنت طلب های عزیز پیش بینی های دقیقی داشتند، البته اگر الان نمیاند منو فحش کش کنند. نمونه اش همین بیژن مرتضوی
1
20
161
نمیتونم کلمه مناسبی در وصف بیژن مرتضوی و امثالش پیدا کنم
3
20
395
یه چند روز اسراییلی ها از خونه بیرون نرند این هفت اکتبر بگذره
7
122
بادها دارند شروع به وزیدن میکنند و این یعنی میشه گردوها رو تا چند روز دیگه از پای درخت ها جمع کرد
1
19
262
سلفتک🎗️ retweeted
دیروز محبوبه شعبانی حکم اعدام گرفت و نجمه امینی ممنوع‌الملاقات و ممنوع‌التماس شده و به بند تحت‌نظر زندان وکیل‌آباد منتقل شده. بند تحت‌نظر کجاست؟ همونجایی که پیش از اعدام زندانی رو اونجا منتقل می‌کنن. قاضی اتهام نجمه رو عوض کرد و بهش اعدام داده. مرگ ترسناک‌تر از اون چیزیه که فکر می‌کردم، وقتی بالا سر عزیزانت باشه، اونم به شکل طناب دار. تموم روزمره‌ت رو مختل می‌کنه. دستام در طول روز می‌لرزه، شب‌ها بارها از خواب می‌پرم. گوشیمو خاموش می‌کنم می‌ذارم کنار، اما اضطراب فلجم می‌کنه. این عزیزایی که زیر حکم اعدامن خیلی تنهان. این عزیزا خانواده‌ی مان. خانواده مارو اعدام نکنید حرام‌زاده‌ها.​​​​​​​​​​​​​​​​​​​​​​​​​​​​​​​​​​​​​​​​​​​​​​​​​​ #پخشان_عزیزی #ترانه_رحیمی #نجمه_امینی #علی_زارعی #علیرضا_سپاهی #محبوبه_شعبانی #وریشه_مرادی
من و محبوبه خیلی رفیقای خوبی بودیم، هنوزم هستیم. محبوبه از قرنطینه زندان اومد تو بند ما، بعد جدا کردن‌مون. در بند ما همیشه قفل بود، بند محبوبه هم همین‌طور. ولی تردد محبوبه راحت‌تر بود، اخه شرایط من کمی امنیتی‌تر بود. موقع تحویل زباله‌های بند می‌دوید سمت در بند و داد می‌زد عزیزم. منم از تخت دو می‌پریدم پایین، تمام بدنم رو می‌چسبوندم به در و می‌گفتم کاش به اندازه‌ی یه غبار کوچیک بودم و می‌تونستم از لای درز بیام پیشت. بعدم مامورا داد می‌زدن و می‌بردنش. الان بیست روزی می‌شه تماس نگرفته، چون ممنوع‌التماسه و خیلی وقته اعتصاب غذاست. من تقریباً تو سخت‌ترین دوران زندگیم از نظر روحی‌ام. یه حجم زیادی استرس، عذاب وجدان، ناامیدی و غصه رو با خودم حمل می‌کنم. نمی‌تونم ببخشم، نمی‌تونم فراموش کنم. همه‌چی تو سرم تکرار می‌شه. با همه‌ی اینا خودمو وادار کردم کار کنم، خیلی کار کنم. یه تصویر از آذر پشت دریچه هی میاد تو ذهنم؛ چشم‌های پر اشک، چونه‌ی لرزون. یه تصویر ازش موقع خواب. غصه می‌خورم که امروز دوز قرصش بالاتر از دیروز بوده. دست کشیدنم لای موهاش. من هر روز دویدن خودم و صدای محبوبه و بغض آذر رو تصور می‌کنم. خیلی چیزای دیگه رو هم تصور می‌کنم و تکرار می‌کنم. جدی نمی‌دونم چیکار کنم. حتی نمی‌دونم حرف زدن درباره‌ش درسته یا نه.
23
260
7
982
18,094