با من باشید ببینیم دلم میاد این موهای وامونده رو کوتاه کنم امروز؟
تا دیشب هیجان داشتم و امروز صبح که داشتم شونه میکردم موهامو بغضم گرفت 😐
هیچوقت فکر نمیکردم کار بتونه اینقدر روی احساساتم تأثیر بذاره و از نظر روانی درگیرم کنه.
توی سه ماه گذشته، تعداد زیادی از کارمندها رو تعدیل کردیم و من مجبور بودم باهاشون حرف بزنم و بهشون بگم که دیگه جایی توی مجموعه ندارن. چیزی که شاید روی کاغذ فقط یه تصمیم مدیریتی باشه، ۱
من همیشه فکر میکردم میتونم احساساتم رو از کارم جدا کنم، اما این سه ماه بهم نشون داد که بعضی تجربهها اونقدر سنگینن که نمیتونی فقط در حد یک مسئولیت شغلی باهاشون برخورد کنی.
بعضی از اتفاقهای کاری، وقتی تموم میشن، واقعاً تموم نمیشن؛ باهات میمونن، توی ذهنت تکرار میشن ۴
دیشب تو راه خونه همش نگران میرزا و هیتلر و هیملر(گربه های محله) بودم. بارون وحشتناک بود و کوچه رو اب ورداشته بود. یه یه ربعی تو کوچه صداشون زدم و نیومدن. در آپارتمانو که باز کردم دیدم همشون از پله ها بدو بدو اومدن پایین. همسایه ها قبل من اورده بودنشون تو ساختمون 🥹
همین دو روز پیش یه زن مثله شد و تو تشییع جنازش اومدن گفتن " خودمون کشتیم خودمون هم عزاداری میکنیم براش" اون وقت فرید نگران اینه که چرا زنا نمیان اون میلگرد داغو وردارن بکنن تو کون پدر فرید که فمنیسم رو از کانال مردای آلفای تلگرام یاد گرفته. لال بمیرید کاش!














