Pinned Tweet
بچهها جون
امیدوارم این توییت رو، عادیسازی کردن برداشت نکنید؛ چون من واقعا نیاز دارم کمی بتونم کار کنم و پول در بیارم.
من از این دستبندهای دوستی هم میبافم. جنسشون نخ کتانه و قابل شستشو؛ رنگهاش هم به درخواست شما قابل تغییره.
برای داشتنش، دایرکت در خدمتم.
احساساتِ من، تبدیل به کلمه میشن، کلمهها همدیگه رو در آغوش میگیرن و جملههایی رو میسازن که من میخوام کنارِ گوشِت زمزمهشون کنم...
جهانِ کوچکِ من، دور محورِ کلمهست که شکل میگیره، نه اون چیزی که به اسمِ واقعیت میشناسیم و لمسش میکنیم...
"آه ای فرانکنشتاین! با همه خلق جهان به از منی و تنها مرا خوار میداری، منی که از هرکس دیگر بیشتر مستحق انصاف و حتی مروت و محبت توام، رجیم جرمناکرده، نِفریده و رانده از درگاه شادی. همه جا سعادتی میبینم که تنها مرا از آن بهره نیست."
درخشان!
اولین مکالمهی فرانکنشتاین و هیولا هم میتونه شبیه مکالمهی انسان و خداوند باشه، هم شبیه بحث خدا و شیطانِ بعد از تمرد؛ حظ خالصه...
نصفه شبها که غلت میزنم، میبینم پتو از رو بازو و شونهش رفته کنار. تا پتو رو میکشم روش، یه نق ریز میزنه؛ میگم بغلت کنم؟ میگه اوهوم.
قامت خوابالود و گرم و خوشبوش رو میگیرم تو بغلم و نوازشش میکنم و اونجا میفهمم که چی باعث شده بود حافظ دم دمای صبح بهار که هوا حسابی سرده/
سوالم از اون دسته از دوستان عزیزِ همکامیونیتی که بهشون فشار اومده از این که ملت کینک و دنیای ما رو میشناسن، اینه که چرا؟!
جای شما رو تنگ میکنن؟
دست از سر خلق بردارید دیگه:/
امیدوارم بابای اون بچهای که لگد زد زیر اون خانوم گربهای دراز کشیده تو آفتاب کاملا شنیده باشه که با صدای بلند به بچهش گفتم تخمجن و بعد بلندتر عرض کردم "مردم سگ تربیت میکنن جای بچه!"
کلهی صبح بیدار شدن هم حظ خودش رو دارهها!
پاشدم، پوشیدم، از خونه اومدم بیرون، صبحانه خوردم، قهوهی بعدش رو هم نوشیدم و ساعت تازه ۹ شده! کیوت!
یکی از مواردی که غصهدارم میکنه اینه که میفهمم بخش بزرگی از آدمها، تا وقتی کاملا باهاشون موافقم و هرچی میگن ازشون حمایت میکنم، خیلی خاطرم رو عزیز میدونن و کافیه یکجا نقدی بهشون وارد کنم...
ساعت و عطر پوشیدن کم بود، تازگیها یاد گرفتین میگین قهوه/غذا رو ساختیم؟
دشمنیتون با فارسی از کجا میاد؟
عاشق داشتن نوشیدنیهای مختلف و زیاد طی روزم؛ قهوهی صبح که هربار یک جوره، سودا و لیموی ناهار، آبجو و لیموی عصر، قهوهی دوم روز و کوکتل شام و حتی شاید چای گرم قبل خواب.
اولین میگساریِ بعد از تموم شدنِ ممنوعیت الکل بخاطر بینی زیبای جدیدم رو چنان ادایی و شلوغ پلوغ و خوشمزه برگزار خواهم کرد که نه تنها خودم متعجب شم، که بامداد خمارش سه چهار روزی طول بکشه.
Well...
It's so stylish 😌
You’re unable to view this Post because this account owner limits who can view their Posts. Learn more
یکی از علایق من و مردی اینه که سالاد ماکارونیهام تقریبا هیچوقت دستور و مواد خیلی مشخصی نداره، بسته به آنچه توی یخچالم پیدا بشه، موادش متفاوته و هربار هم خوشمزه میشه و شگفتزدهم میکنه.
به خواهرم میگم اینقدر خوشم میاد مرد خونه وقتی از سرکار میاد، دستش پره؛ حتی شده در حد یه نون گرم.
میگه عادیه واقعا، ژن های باستانیت دارن حرف میزنن؛ حالا قبلا مرده از در غار با گوزن میومد تو، الان با خوراکی و میوه.





