Pinned Tweet
...پنجاه سال سیاه بود که خانه رنگ هوای آزاد و زندگی ندیده بود. خیال کرد همین صرف زیستن در این لحظۀ شگفتآور چه اندوهناک، اما چه محشر است؛ گویی در حماسیترین لحظۀ تاریخ، بر اساطیریترین زمین دنیا ایستاده بود؛ زیر سایهسار درختی کهن. دیگر چه میخواست؟ هیچ.
instagram.com/p/ClIkt0TOZFH
Masoud Borbor مسعود بُربُر retweeted
پلوتارخ، کتاب زندگانی اسکندر، بخش بیستم:
«... اسکندر بیدرنگ سلاح از تن برگرفت و به سوی گرمابه شتافت و گفت: «بیایید عرقِ جنگ را در گرمابۀ داریوش از تن بشوییم.» یکی از همراهانش گفت: «به خدا سوگند نه، [بگویید] در گرمابهٔ اسکندر، زیرا که دارایی شکستخورده باید از آنِ پیروزِ میدان باشد و به نامِ او خوانده شود.»
آنگاه لگنها و آوندها و تشتها و عطردانها را دید، که جملگی از زر بودند و به ظرایفِ بسیار آراسته، در فضایی سراسر آکنده به بوی جانافزای برخاسته از عطرها و روغنهای خوشبو؛ پس از آنجا به خیمۀ دیگر شد، خیمهای شگفتآور، هم در بلندی و بزرگی، و هم در آراستگیِ تختها و میزها و نیز خوانِ پذیرایی. پس نگاهی به یارانش افکند و گفت: «پس شاه بودن، چنانکه پیداست، بدین سان است.»»
برگردان پارسی از این کمترین
ااینجا از صحنۀ تکاندهندۀ بمباران فسفر سفید در #SpecOpsTheLine گفتم و اینکه چطور طراحی فضا، توهم فاصله و انسانیتزدایی ما را با هیولای درونمان روبهرو میکند. در ادامه از نکات طراحی و صحنهها و قصههای جذاب بازیهای دیگر هم خواهم گفت.
youtube.com/watch?v=TFgbrL6c…
We're looking for an Art Director to join our indie game team.
Read more here:
lnkd.in/p/eVCT__XG
🤖 Made with AI
Masoud Borbor مسعود بُربُر retweeted
«همه کتابهایم، در آغاز انقلاب اسلامی ایران، به کمیتهٔ اسلامی نازیآباد تهران برده شد و دیگر به دستم نرسید. خدا کند آنها را به کتابخانهای سپرده باشند نه به آتش یا به کارخانهٔ مقواسازی یا زبالهدانی.»
دکتر جلال متینی
اینجا از صحنۀ یوگای کلویی بر بالای برج میانی Western Ghats در Uncharted The Lost Legacy و نکات پنهان طراحیاش گفتم. اگر دوست داشتید کانال را دنبال کنید که در ادامه هم از نکات طراحی بازیهای دیگر و صحنهها و قصههای جذابشان خواهم گفت.
#uncharted
youtube.com/watch?v=tN7jLGd1…
گفته بودند حیوانات خانگی شبیه صاحبشان میشوند ها...
#هیشو
«هفتاد نفر را تنها گماشتهاند که جنازههای ما را بشمارند...»
- بر ویرانههای خدایان، مسعود بُربُر
جای گلولۀ نخورده بدجور درد میکند آری، اما:
از او بگو به دنیا.. از او که قصه ای داشت
او جشنِ زندگی بود.. سروی که قد برافراشت
از اُجرتِ گلوله .. از شر که میهراسد
از مادری که او را از خال میشناسد
از او بگو به دنیا.. ای شاهدِ غروبان!
این رقصِ بیسران است، این داغِ پایکوبان..
یاد آر اگر رگت را با مرگ میخراشی
تو بازماندهای تا او را گواه باشی!
دیدی که بر مزارش، رقصِ پدر کدام است؟
این هلهله عزا نیست.. آئینِ انتقام است
از او بگو به دنیا.. از نغمهای که سر داد
از او که نیمه جان بود در کیسههای اجساد…
از او بگو به دنیاااا
Masoud Borbor مسعود بُربُر retweeted
از او بگو به دنیا.. از او که قصه ای داشت
او جشنِ زندگی بود.. سروی که قد برافراشت
از اُجرتِ گلوله .. از شر که میهراسد
از مادری که او را از خال میشناسد
از او بگو به دنیا.. ای شاهدِ غروبان!
این رقصِ بیسران است، این داغِ پایکوبان..
یاد آر اگر رگت را با مرگ میخراشی
تو بازماندهای تا او را گواه باشی!
دیدی که بر مزارش، رقصِ پدر کدام است؟
این هلهله عزا نیست.. آئینِ انتقام است
از او بگو به دنیا.. از نغمهای که سر داد
از او که نیمه جان بود در کیسههای اجساد…
از او بگو به دنیاااا
Masoud Borbor مسعود بُربُر retweeted
نیست. شاملو هم در دن آرام به جای عاشق شدهام آورده "عشق ورچُساندهام". این بزرگان، ترجمه را با شیرینکاریهای شرکتکنندگان مسابقه محله اشتباه گرفتهاند. آمیزهی بیتواضعی و نخوت و خودفروشی و فانتزیپروری و آنارشیسم نباشید. متن چشمش به دست ادویههایی که شما میافزایید نیست.
/۳
مال من رو خیلی خلوت و مینیمال پر کرده.
تو اون فضای خالی پایین وسط هم یک بستۀ مربعی کوچولو گذاشته بود که ازش خواهش کردم آبروداری کنه و برش داره و اجازه بده هروقت لازم شد خودم از نزدیکترین فروشگاه معتبر ابتیاع کنم.
🤖 Made with AI
پشت چراغ، زیادی کنار ایستاده و راه خروجی راست را بند آورده بود. بوق کوتاهی زدم که از آینه ببیند و با دست اشاره کردم که راه ملتی را بند آورده است. آمد پایین فریادکشان که: «برم لاین خودم که من پشت چراغ بمونم تو رات رو بکشی بری؟»
جمهوری اسلامی در ابعاد عجیبی «خودفراگستری» کرده است.
به نظرم اصلاً وقتشه دیگه خودم دستبهکار و وارد عمل شم.
باوقار و فربه، باک مالیگان آمد سر پلهها؛ کاسهای از کف ریشتراش در دست و، آینه و تیغی چلیپاوار بر آن. میخواهی آن را برایت در قالب جدول و پیدیاف هم ارائه کنم؟
Masoud Borbor مسعود بُربُر retweeted
در بخشنامه حزب کمونیست در سال ۱۹۴۳ نوشته شده که به مخالفانتان، انگ فاشیستبودن بزنید.
Masoud Borbor مسعود بُربُر retweeted
بعد از مدتی وقفه با اولین نشست «داستان ماه؛ شهریور» برگشتیم.
این جلسه دورهمی دوستانهای است برای خواندن، شنیدن و گفتن از داستان کوتاه.
پس اگر اهلش هستید خوشحال میشم کنار ما باشید.
یکشنبه ۲۹ شهریور از ساعت ۱۹ الی ۲۱، کتاب زروان در خانه صوفی.
لطفا #ریتوئیت کنید بقیه هم ببینند.
اینها (و البته بسیاری دیگر) رو بسیار دوست دارم:
Richard Flanagan, Narrow Road to the Deep North
ژان باتیست آندرهآ، نگاهبان او
E. Christopher Clarke, Missing Mr. Wingfield
کازوئو ایشیکورو، هرگز رهایم نکن
Joe Hill, Last Breath


























