خیلی با این دختره سارالین بدجنس بودید.
انقد عنشو درآوردید که من هزار تا جوک راجبش به ذهنم رسید نگفتم که بیشتر از این عنش در نیاد.
جوکام حیف شد سر کسکشی شماها🤨
زَر retweeted
غم اینکه نتونی از پتانسیلت اونجور که باید استفاده کنی بخاطر اینکه حال روحی خوبی نداشتی و نداری و میبینی خیلی های دیگه صرفا چون شرایط زندگیشون باثبات بوده و ارامش ذهنی و همراهی خوبی داشتن مسیرشون همواره، هرروز و هرلحظه میخوره تو صورتم
من آخرم راه حلی براش پیدا نکردم.
دیگه اینجوریام که همینه دیگه. احساسات من شدیدتر از اکثریت آدماس و زندگیم این شکلیه که هم رنج رو بیش از حد حس کنم، هم سرخوشی رو
خسته شدم انقد زندگیمو رو جنگ چیدم.
فلان کارو فعلا نکن جنگ میشه. فلان پلن رو نریز ببینیم جنگ چی میشه.
کس پدرتون یا بزنید یا تمومش کنید برید گم شید دیگه
حالا عزیزم این که ملت هالوین براشون مهمه معنیش این نیس که نوروز و فلان مهم نیس.
به شخصه هم هالوین برام مهمه هم کریسمس هم مث خر از نوروز ذوق میکنم.
کلا بندهی هر نوع مناسبتیام که بشه توش کسکلک کرد. چه ملی چه بین المللی
آها پس مرض برگشتن به اکس اینجوری درمان میشه که به اون اکست که میمیری براش برنگردی.
گاییده میشیا. ولی یهو میبینی عه؟ دیگه بخوای هم نمیتونی به اکسات برگردی
داشتم به هر جا گربهم خیره میشد نگاه میکردم که خونه رو از دید اون ببینم.
که یهو دیدم دو تایی داریم زل میزنیم به کسشر.
لیترالی به کسشرترین چیزا.
پس واسه همینه که انقد خوشحال و ریلکسی عزیزم
زَر retweeted
جالبه خودتو گم میکنی، چند ماه بعد پیداش میشه و میفهمی بلدی کیک بپزی، به اساطیر یونان علاقهمند شدی، اهل تماشا کردن پرندههایی و باز درونت یه شعلهای زنده مونده که فکر میکردی از دستش دادی.
این حرف مردا که ببین من خیلی وقته از کسی خوشم نیومده ولی تو رو دیدم قلبم فلان شد میترسونتم.
بلا استثنا هر کی اینو گفته وقتی ریجکتش کردم کونمو پاره کرده.
با این منطق که چون بین کلی دختر از تو خوشم اومده باااید قدردان احساساتم باشی.
نه. منم باید خوشم بیاد خارکسه. نیومده. سیکتیر
یکی از عمیقترین و عجیبترین مکالمات زندگیمو داشتم.
اونقدر حالم خوبه که حیفه بخوابم.
باید این حال رو بنویسم. باید تک تک جزییات این مکالمه یادم بمونه.
اول فک کردم بدون بوس سکس میکردن اینجوری بودم که وا؟؟!!
بعد دیدم نه کلا ارتباط سکشوال نداشتن اینجوریام که وا؟؟؟؟!!!
واقعا فهمیدن این که شوخی حدی داره و از اون حد که بگذره نه بامزهس نه قابل تحمل، کار سختی نیس.
نمیدونم چطوری این همه بزرگسال عاقل وجود داره که هنوز باید این کسشر بدیهی رو بهشون فهموند
از این که توی هنر استعداد دارم کیف میکنم.
هرچقدرم کیف زندگی ازم گرفته میشه باز اینو دارم.
رندوم دست میکنم تو کمد یه متریال برمیدارم باهاش یه چیزی میسازم و دلم آروم میگیره.
دیگه غصه نمیخورم که هنوز جدی پیگیریش نکردم و توش پیشرفت نکردم.
مهم اینه که باهاش کیف میکنم
بین من و خوشحالی، یه سفر طولانی فاصلهس.
از این سفرایی که اصلا ایدهای نداری کی قراره برگردی خونه.
شایدم کلا برنگردی خونه








