بعضی وقتا معمولیترین اتفاقات از گذشته یادم میافته و حس واقعا عجیبیه. مثلا الان دلم برای اون روزی که از مدرسه برگشتم خونه و مادرم داشت برای شام کوکو درست میکرد تنگ شده.
اینکه ۸سال زندگیت هیچکس رو نبوسی خودش دردناکه. دیگه تو رابطه هم باشی که اصن کاش تلگرامت فارسی باشه.
جمعهی چیل و بیاتفاق یعنی با پیری کنار اومدی و کون وارونه واسهی اینکه به خودت و دیگران ثابت کنی که نه پیر نشدی و هنوز جوونی نمیدی.
دیشب تو خیایون ولیعصر سر مطهری، یارو چراغ قرمز رو کامل رد کرد و گاز داد و رفت سمت لاین مخالف. نزدیک بود بزنه به یه موتوری. موتوری بوقو کشید، یارو شاخبهشاخ با اتوبوس بیآرتی نگه داشت، وسط چارراه، پیاده شد موتوری رو بزنه.
Iran core واقعا. 😂😂😂
دوستمون میگه: «اگه حتی بین ما، فاصله یک نفسه، نفس منو بگیر»
من چی باید بگم که بین ما فاصله هفتهشتهزار نفس عمیقه؟











