من همونیام که دلم نمیاد کسی ازم دلخور باشه و بخوابه، ولی خودم هر شب با هزارتا فکر و ناراحتی خوابم میبره.
درست در برهه اى كه پر شورترين احساساتم را نثارتان میکردم جواب اشتياقم را با آزار داديد
و تا آخر عمر رنجيده خاطرم كرديد
حالا من مسلما حق دارم بين شما و خودم ديوار بكشم.
میخوام از شدت غمی که تو وجودم هست بگم اینه که
وسط کنسرت شاد بندری گریه کردم🚶🏻♀️
مردم دست میزدن جیغ و هورا ؛ اونوقت من با دستمال کاغذی اشک هامو پاک میکردم🫠
مدتی که فیلم هارا نمی توانم در یک مرحله تماشا کنم. نصفه می مانند یا در چند نوبت می بینم.کتاب ها نا تمام می مانند و پرسه ها هم زود خسته میکنند، بر می گردم. انگار رفته رفته آدم نفس کم می آورد، خسته می شود. یک چیزی در وجود ما از کار افتاده یا شاید مرده است و دقیقاً معلوم نیست که چیه
شما رو نمیدونم ولی من دلم میخواد برم. شاید بپرسید کجا؟ ولی برام مهم نيست. می خوام برم؛ از اینجا، از این زندگی، از ایران، از یاد، از حال، از دنیا.
یه افسانهی غمگین چینی هست که میگه:
«دخترایی که همیشه دستاشون سرده، تو زندگی قبلیشون تو یه شب زمستونی منتظر کسی بودن اما اون فرد هیچوقت نیومده.»





