همیشه سبز میخشکد، همیشه ساده میبازد
همیشه لشکر اندوه به قلب ساده میتازد
من آن سبزم که رُستَن را تو آخر بردی از یادم
چه ساده هَستیِ خود را به باد سادگی دادم
امروز یه دختر جالب، روزم رو نجات داد. بعد مدتها جلسهای داشتم که از خروجیش راضی بودم و یه آخیش گفتم.
۳۲ به خودش دی ماه رو دید. به خودش سوگ فوت عزیز دید. به خودش جنگ ۴۰ روزه رو دید. به خودش عاشقی و فارغی رو دید. به خودش دلتنگی رو دید. سختی کار، بالا و پایینهاش رو دید.
۳۲ تلاش برای زنده موندن رو دید.
اینها رو دید، اما دلگرم و امیدوار موند و خودش رو به ۳۳ رسوند.
زنده باد زندگی.
هیچوقت تصوری از این روزها نداشتم که در آخرین روزهای ۳۲سالگیم تمام توان نداشتم رو، برای پذیرش یک اتفاق بزارم و تمام مسئولیتش رو بردارم.
امروز صبح، درست در لحظهای که چشمم رو باز کردم متوجه شدم که دیگه نمیتونم، نمیتونم ادامه بدم. هیچی رو ... اصلا چه دلیلی داره ادامه دادن؟
اِل retweeted
خاطرات ده دوازده سال پیشم انقدر دور و بعیده نسبت به حال امروزم، انگار اصلا مال من نیست. تغییرات توی زندگی همه آدما هست. مال ماها دیگه تغییر نیست، دگردیسیه.
برامون شام پخت و من تمام مدتی که داشتیم غذا میخوردیم به این فکر میکردم در این دوستی چه مسیری رو اومدیم و من آخرین بار که دارم دستپخت ریحان رو میخورم / ۱ مهر / بلاخره به من هم گفت
۱۴ سال پیش همین ساعتها، روی همین تخت، دراز کشیده بودم و بالشتم بغل کرده بودم بیصدا گریه میکردم که کسی نفهمه و بیشتر از این غصه نخوره. بابا چند ساعتی بود رفته بود. تموم شده بود. نه صداش رو داشتم نه لمس دستهاش رو. امشب رو همین تخت، بالشت بغل کردم، بیصدا گریه میکنم که کسی نفهمه
بارها گفتم، و باز هم میگم. دوستی شگفتانگیزه. و من خوششانسم که دوستان فوقالعادهای دارم... هر روز ازشون بیشتر یاد میگیرم که حواس جمع هم بودن، چقدر شفا دهنده است.








