Writer | Chief Communications Officer

Tehran
Joined January 2013
امروز «گنجشکی بر گلو» که برای من تجسم کامل خیال‌بافیه منتشر شد. قصه‌ی زنان ساده اما قوی و جسور. قصه‌ی عشق، مرگ و اشتیاق زیاد به زندگی. قصه‌هایی از آبادان و بستان و بوشهر. قصه آدمایی که آفتاب بدی‌هاشون رو سوزونده. «اسمک عصفور عالقا فی حنجرتی... نام تو گنجشکی است آویخته بر گلویم»
28
25
4
362
52,469
برای خونه گل سفارش دادم، اولین سریال این پلتفرمای ایرانی رو توی این خونه دیدم، دارم یه غذای سبک و ساده می‌سازم و بعد از چند هفته دیشب ۸ساعت خوابیدم. دیگه نمی‌گم که داخل کمدها چقدر هنوز نامرتبه و میز کارم رو هنوز نچیدم. می‌خوام از این زن‌هایی باشم که مثبت‌اندیشن. (مت یوگام کجاست؟)
1
31
464
یادم نمیاد روزهای اول خونه‌ی قبلی حالم چطور بود اما این روزها اصلا حالم خوش نیست و ظرفیت روانیم هم صفره. قشنگ روانم به فنا رفته. نصفش هم مال اینه که آدما کار و وظیفه‌شون رو درست انجام نمی‌دن.
1
59
1,017
از نظر روحی دلم می‌خواد این‌قدر فراغ بال داشته باشم که بهترین ماکارونی تاریخ عالم بشریت رو برای دوستام بسازم،
2
60
987
۴۸ ساعت اول اسباب‌کشی شبیه دو سرعتیه که مدت‌زمانش اندازه‌ی دو ماراتن طول می‌کشه.
45
749
آدم‌های زیادی بهم گفتن که خونه‌ت کنج و دنج و آرامش‌بخشه. یک‌بار دوستم گفت بابد این خونه رو بخریم. فکر نکنم جای دیگه بشه اینقدر آدم راحت و آروم باشه. حالا امروز آخرین روزیه که اینجام. بعد از هشت‌سال دارم ترکش می‌کنم. احتمالا تا مدت‌ها برای مفهوم خانه یاد این خونه‌ی سبز میفتم.
11
1
190
3,205
حمام خونه‌ی جدید زنگ داره. از بچگی ندیده بودم.
1
79
1,107
اطرافیانم می‌دونن که در نظر دادن و قضاوت‌کردن چقدر منصفم. به همه‌شون گفتم صبر کنید کتاب تازه‌ی خانم پیرزاد رو بخونم تا بهتون بگم امیدوارانه‌ست یا نه. هرچند به نظرم و به طور کلی در ژنتیک نویسنده ایرانی، خوب موندن تا آخرش نیست. از یک سنی به بعد انگار اثر خوب نوشته نمی‌شه.
2
54
1,618
دلم برای قصه‌نوشتن تنگ شده. خیلی خیلی تنگ شده. مدت‌هاست همه‌ی وقت و فکرم صرف کار می‌شه و از این نقش به قدر زیادی پر شدم. دلم دیوانه‌گری نوشتن رو می‌خواد. اینکه دیگه خودت نباشی. شب و روز به چیزی فکر کنی که وجود نداره اما هست و در حال پدیدار شدنه. تنها چیزی که از بیخ و بن مال آدمه.
4
1
77
1,328
در ششمین سالگرد رفتن شجریان طبق معمول همای اوج سعادت گوش می‌دم و حس می‌کنم خیلی دلم برای پدرم تنگ شده. برای وقت‌هایی که مشغول کار بود و شجریان گوش می‌داد و اگر صداش می‌زدم بابا متوجه نمی‌شد. چون عادت داشت بهش بگم پدر. عادت داشتم صداش بزنم پدر.
1
48
923
آدم هنوز هضم نکرده که جگردرد از هر دردی بدتر است که فایل صوتی عقد عروسی در زندان و دامادی را که فردا صبحش به دار کشیده می‌شود، گوش می‌دهد. کی این زندگی لایق این آدم‌ها می‌شود؟
2
27
1
460
5,084
آدم نسبتش با محبوبش تا کجاست؟ تا چه حد؟ چقدر؟ شب و روز آدم قرار است چطور بگذرد وقتی که روز شروع نشده تن محبوبش را از چوبه‌ی دار کشیده باشند بالا؟ محبوب رفته باشد و تو برای آخرین‌بار او را نبوسیده باشی. آدم چه دارد مهم‌تر از محبوبش و وطنش؟ که یکی به دار باشد و‌ دیگری به خاک و داغ.
19
151
1,913
امروز عصر خوبی با مامانم داشتم. با هم رفتیم خونه‌ی جدید رو دید و رنگ دیوارها رو به نقاش گفتم و کمک کرد پنجره‌ها رو اندازه بگیرم. از خونه که اومدیم بیرون، بارون سراسیمه زد. دو ساعت زیر بارون راه رفتیم و حرف زدیم و مغازه‌ها رو نگاه کردیم. موقع خداحافظی بوسیدم و گفت خیلی خوش گذشت.
3
116
1,717
آرزو و رویام اینه که بتونم دوباره مجله بهاران داستان رو منتشر کنم. و لابد انسان به آرزو و رویا زنده‌ست.
2
1
53
887
سارا عکس رو فرستاده برام. براش نوشتم کودک قشنگ و آزارگرم. دیشب تا ساعت ۱ مشغول مسائل کاری بودم. به نظرتون خسته شدم؟ نه. اما در عوض تا صبح فرات چهار پنج‌بار بیدارم کرد و خواب و زندگی رو بهم حروم کرد. الان از بی‌خوابی چشمام می‌سوزه و خود ایشون کجان؟ خواب تشریف دارن.
4
80
1,075
بهترین کتاب‌فروشی و‌ بهترین خرید. و پرحرف‌ترین گنجشک دنیا.
کتابفروشی دی این شکلیه که می‌ری یک لسته مگنت بخری چنان فضا می‌گیرتت که بدون کتاب نمی‌تونی بیای بیرون. مخصوصا که این دو تا کتاب آیدین اخوان و مریم منوچهری عزیز رو خیلی وقت بود می‌خواستم بخونم @deybookstore @eghlim
1
36
896
Maryam Manouchehri retweeted
این توییت رو بفرستید برای دوستاتون که الان جیک‌جیک مستونشونه و کم کم به فکر زمستونشونن🎄 امسال کاردیگن، پلیور یا بافت‌هاتون رو از پیج مامانم -با تخفیف ویژه توییتر- تهیه کنید. کارها دستبافن و با طرح و اندازه‌های یونیک خودتون بافته میشن.🫀 اینستاگرامش: instagram.com/annamakescroch…
4
11
52
3,412
تهران گرگ داره؟ دیشب با صدای زوزه‌ی گرگ بیدار شدم. گرگی زوزه می‌کشید و گرگ‌های دیگه‌ای پاسخش رو می‌دادن. انگار در کوچه قدم می‌زدن. می‌دونستم برم پشت پنجره، وسط کوچه می‌بینمشون. اما ترسیدم. فکر کردم مزاحم سیاحت و معاشرتشون نشم. بعد کم‌کم صداشون دور شد.
7
68
2,717
«تو بازمانده‌ای تا او را گواه باشی» چی از قلب آدم می‌مونه؟ دی‌ماه ایران یک‌بار مرد انگار. انگار هر چه که مانده، مانده که گواه باشد. یاد آر، یاد آر.
20
234
2,664
آقا این زندگی بدون صدای شجریان خیلی سخت‌تر می‌شد.
45
807
داشتم درباره چاقی غر می‌زدم، گفت لاغر می‌شی جانم. تا چند وقت دیگه قحطی می‌شه، لاغر می‌شی.
1
1
44
1,232