دیروزحال سینوزیتم چندان خوب نبوداونم متوجه این موضوع شد؛به مامانش گفته بود برام آش درست کنه.دیشب یهو دیدم ازتوی کیفش یه ظرف آش و کلی دمنوش درآوردوبهم داد.واقعا انقدرازاین جنس محبتهاندیدم که هنوزم وقتی باهاش مواجه میشم تعجب میکنم!انگار هنوز ظرفیت اینهمه دوستداشته شدن رو ندارم
اون شب که قلبم از غصه داشت میترکید، و تا یه ماه حالم از بازی که خورده بودم، به این اندازه بد بود! بابت اون آدم خیلی غصه خوردم، از دروغی که تو چشمام زل زد و گفت؛ حتی چند شب بعدش که از علاقهش به اون دختره بهم گفت!
من هنوز خیلی از شبها حالم انقد بده، گریههام انقد تلخه.
چقد کیفیت زندگی من و برادرم باهم فرق داره! دیشب خیلی رندوم از رو دلخوشی، رفته پیانو خریده!! بعععد، من برای سیبزمینی پیاز خریدن هم باید از یه هفته قبل برنامهریزی کنم!!
با خالهم داشتم تلفنی صحبت میکردم، وسط صحبت نمیدونم چی متوجه شد که یهو گفت، «طوبی، قرصاتو نمیخوری، نه؟!»
یه سؤالی برام پیش اومده؛ وقتی توی رابطهاین، چرا میرین سراغ یکی دیگه؟! مرضتون چیه واقعا؟ اگه رابطهتون یه جای کارش میلنگه، چرا تمومش نمیکنین و بعد نمیرین سراغ یکی دیگه؟!






