من خیال میکردم این قضیه که همیشه میشه از این بدتر هم بشه، وقتی میرید جلوی آینه براتون جا افتاده باشه.
بابام کنار دکه نگه داشت و گفت میدونم سیگار میکشی، برو چند نخ بگیر با هم پدر پسری بکشیم. گفتم بابا من سیگاری نیستم. گفت پس اون فندکی که مامانت تو کولهات پیدا کرده بود چی بود؟ گفتم فندکی شدم. یه لحظه نگام کرد، پشماش ریخت و حرکت کرد.
رگلاردو retweeted
ساعت 3 شب زنگ زدم به بابام گفتم دارم برمیگردم خونه چیزی نمیخواید بخرم؟
گفت خونه بخر









