دیشب ذرات ابتدایی و ریزی از آگاهی را دریافتم که مینیمالیسم همیشه و همیشه لوکستره، حتی در چیدمان سکس و رابطه. پیشتر در چیدمان خانه و لایفاستایل رسیده بودم ولی مصداق بالا جدید است برای من.
هرچقدر فرم نمایش "کلاژ بیضایی" حالام رو خوب کرد؛ وضعیت ادای هالوین در ایرانشهر و میرزا نزدیک بود کلافهام کنه که خب خوشیمنی همراهم بود و با حال نسبتا خوب رسیدم خونه و الان بارون پشت پنجره است و بیآزار به من، با صدای آرام مینوازد.
بِطالتم بس؛
بنایِ عهدِ قدیم استوار خواهم کرد،
فدای نَکهَتِ گیسویِ یار، طریقِ رندی [...] اختیار خواهم کرد.
#حافظ
[شاید] تمام این اجتنابها، ترسها، احتیاطها و... از همه مهمتر حس گناه از هر کوفتی؛ انتقامی بود که باید از تو میگرفتم. پدر.
_Steve retweeted
من قبل از اینکه از دستت ناراحت بشم اول از دست خودم ناراحت میشم که اصلا چرا اجازه دادم تو انقدر مهم بشی که من رو ناراحت کنی.























