از سرمایی بودنم بخوام بگم
اینجوریه که همین الان دما
۲۸ درجه س
ساعت ۱۲/۳۰
دوتا تیشرت و شلوار
یه ژاکت بافتنی
و جوراب پشمی پوشیدم
اومدم نشستم تو تراس زیر آفتاب
دارم چای ماسالای داغ می خورم
روز دوشنبه زنگ زدم به دکتر و جراح
متخصص گوش حلق بینی
وبرای چهارشنبه ساعت پنج وقت خواستم و بهم وقت داد
همون روز رفتم ترمیم ناخن و
برای ماه بعد
دقت کنید یک ماه بعد
همون روز و تا یک هفته قبل تا یک هفته بعدش
خانم ناخنکارم
وقت نداشتند بهم بدند!
این نشست کنارم کمی معاشرت کردیم
ولی مادر درونم نذاشت بیکار بمونم
کلی بهش حس ناکافی بودن دادم
گفتم چقدر چرکی یکم خودتو لیس بزن تمیز بشی
آخه گربه اینقد چرک
بعد یکی اومد گفت خانم این خیلی وحشی و بداخلاقه چطور نشسته پیشت اجازه ی نوازش داده؟!
تازه یسره داری سرزنششم میکنی!
فهمیدم که من آدم آلارم پرسنی نیستم
یعنی همینجوریش که صبحا سگم
اگه با آلارم ساعت بیدار بشم سگ ترم
مشکلم با آلارمه
انگار آلارم داره برام قلدری می کنه
دستور میده
منم که خوشم نمیاد کسی بهم بگه چیکار کن
این آلارمه هم هی میره رو اعصابم
بچه م هرجا میره خودشو با فامیلی معرفی میکنه🫠🫠🫠
دیشب ازش دلیلشو پرسیدم
گفت احساس می کنم اسمم بهم نمیاد
اسمم برای پسرای لوسه
این چه اسمی بود برام انتخاب کردی؟!
😅😅😅
-اسم خاصی نیست
خودش داره بزرگ میشه حساس شده
یتیمچه و اشکنه و کله جوش نخوردم تا حالا
یتیمچه شون با موفقیت آنلاک شد
فعلن یکم احساس قاتل بودن دارم
دیروز تو تایملاین من حرف یتیمچه بود
خب حقیقتش من تا حالا نه خوردم نه از نزدیک دیدم
(جزو غذاهای ما نبوده)
بعد جز یک لینک سردستی گوگل هم دستوری پیدا نکردم🙄
حالا امروز برای اولین بار میریم که داشته باشیم که یتیمچه
بپزم و هیچ تصوری از طعم و بافتش ندارم
فقط کدوها مونده تو یخچال
این بچه اولین شکست عاطفیشو خورده و خیلی ناراحته
دوست صمیمی و چندساله ش رفته با کسی که این ازش خوشش نمیاد دوست شده و با این قهر کرده
همش فکرش درگیره و غصه میخوره😢
باهاش صحبت کردم ولی کماکان ناراحته
دیشب موقع خواب رفتم بوسیدمش و گفتم متأسفم برای غم هات😢
و می دونم در آینده 👇
من اونجایی فهمیدم به سن پذیرش رسیدم که یهو فهمیدم تخم مرغو پذیرفتم
از خودتخم مرغ ، بوش ، مزه ش و همه چیزش بدم میاد
ولی نمیشه حذفش کرد
پس پذیرفتمش
دیگه بدتر از تخم مرغ که نیست
من تمام نکبتای این زندگیمو پذیرفتم
دوستم هربار می خواست بره منزل مادرش زنگ می زد از شوهرش اجازه می گرفت!
مرده هم الکی می گفت امروز نرو فردا برو
آخرش اعصابم خراب شد گفتم این بار زنگ زدی محکم میگی من دارم میرم منزل مادرم
با ترس زنگ زد همینو گفت
شوهره فرمود اکی سلام برسون🙄🙄🙄
دیشب چند برگ ریحون تمیز کردم
ساقه هاشو انداختم سطل آشغال
صبح دیدم یه کرم سبز کوچولو دم سطل آشغاله
یعنی اون ارتفاع بلند رو از شب تا صبح اومده خودشو رسونده زمین فرار کنه
با دستمال کاغذی برش داشتم دوباره انداختم آشغالی
الان دیدم بازم رو زمین با سرعت میلی میلی میلی متر برثانیه 👇
محتوای مورد علاقه م که براش میام توییتر😎😎😎😎😎







