مهارتهایی دارم که هیچوقت دلم نمیخواست یادشون بگیرم. چیزی که هستم، بیشتر شکلیه که ناچاری در من به خودش گرفته. آدم چطور باید با این تناقض کنار بیاد که به چیزی افتخار کنه که از سر ناچاری بهش تبدیل شده.
اینجا شبه و در ینگه دنیا روز.
روزها میره کنار دریا و بهم زنگ میزنه. دوربین رو میچرخونه سمت آب تا نهنگی رو که این اواخر نزدیک ساحل پیداش شده، بهم نشون بده. هر کدوم چیزهایی رو از سر گذروندیم که نمیشه ازشون حرف زد. فقط به بهانه دیدن ردی از نهنگ کنار هم میمونیم.
گذشته، نه از آن رو که التیام یافته، بلکه تنها به این خاطر که از آن جان به در بردهای، تسلای امروز میشود. چشم در چشم گذشته مینشینی و میگویی این را تاب آوردهام. اینبار هم تاب خواهم آورد.
چند سال پیش یه روز صبح فیسبوک رو باز کردم و اولین پست فید یه جمله کوتاه بود:
اگر مرگ آرامم نباشد چی!
هنوز بعضی وقتا اولین جمله روز توی فید مغزم همین جملهست.
حس میکنم مثل سامسا به سوسک تبدیل شدم، با این تفاوت که کسی توی اتاق حبسم نمیکنه. سامسا دستکم از جهان بیرون کنار گذاشته شد. من باید با همین سر و وضع برم سر کار و همچنان نقش خودم رو توی اون جهان بازی کنم.
نینا سیمون در مونتروی ۱۹۷۶، وسط اجرای Feelings موریس آلبرت یهو با خشم میگه باورم نمیشه چه شرایطی باید پیش اومده باشه که آدم ناچار بشه چنین ترانهای بنویسه! مستأصله و دیگه نمیتونه رنج رو به موسیقی تبدیل کنه.
با غضب از جهانی که آدم رو به چنین روزی انداخته، توضیح میخواد.
چه حال غریبی داره این بار این اسباب جمع کردن و رفتن از این خانه بعد از دو سال. میخونم، پاره میکنم، دور میریزم.
چهقدر دور ریختن و ویرانکردن یکباره چیزها سادهتر از ذره ذره جمع کردن و انباشت کردنه.
انقدر مرخصی و دورکاری نگرفتم و استراحت رو به تعویق انداختم که بدنم مجبورم کرد.
سلام بر بدندرد و سردرد و گلودرد پاییزی 🤧
من ده سال پیش هیچکس رو اطرافم نمیشناختم که ندونه موضوع هزار و یک شب چیه! شهرزاد کیه و چرا قصه میگه!
چنان غریبه شدم در این جهان و با آدمای اطرافم، انگار کن مهاجرت کردم به جایی به مراتب بدتر از جایی که ده سال پیش بودم.
من نمیفهمم، یعنی غیاب یه نفر ارزش عاطفی ویژگیهاش رو برای شما تغییر نمیده؟ یعنی فقط منم که در غیاب آدمهایی که دوستشون دارم، دلم حتی برای خصلتهای ناخوشایندشون هم تنگ میشه؟!
داشتم عکسهای Saul Leiter رو نگاه میکردم و فکر میکردم چه قدر فاصله هست بین چشم عکاسانه داشتن و آیفون داشتن!
خشم و نفرین خدایان بر سلایق همگن و فلهای پینترستی!
شب خوش 🌒✨
رابطهم با مفهوم امید فرسوده شده. حس عاملیت روی زندگیم ندارم. مسئله من دیگه فقط خستگی از «صبر کردن» نیست. خستگی از تعلیق طولانیمدته. از اینکه زندگی مدام به شکل «فعلا تحمل کن تا بعدا معلوم بشه» درآمده و اون «بعدا» سگپدر هیچوقت واقعاً نمیرسه.
تعویق مداوم آرامش و ثبات، کمکم تبدیل شده به شیوهی زندگیم. انگار یاد گرفتم زندگی واقعی قراره بعدا شروع بشه، بعد از این بحران، بعد از این تصمیم، بعد از روشن شدن این وضعیت، بعد از اومدن این خبر. میبینی مدت زیادی گذشته و تو تمام مدت توی پیشدرآمد زندگی بودی.










