از ساعت شیش بیدارم و دارم با خودم صحبت میکنم که پاشو حاضر شو ببرمت بیرون صبونه بهت بدم، زیر بار نرفت و در آخر نومید سنگک پر کنجد سفارش دادم.
خیلیوقته تمرّد پیشه کرده.
شب بیگناه
خسته میماند
در حوالیی ماه
به کلامی که مرا میخوانی
چه سپر کنم
تا لالهی سیاه
تنها بر سینهٔ من باشد؟
[محمود شجاعی]
در چنین وحشتنما پائیز
کارغوان از بیم هرگز گل نیاوردن
در فراق رفتهٔ امّیدهایش خسته میماند
میشکافد او بهار خندهٔ امّید را ز امّید
واندر او گل میدواند...
[نیما یوشیج | بریدهای از شعرِ بلند "پادشاه فتح"]
Mona retweeted
چشمهایم را میبندم
و دهانم را از رؤیا پُر میکنم
به پشت خوابیدهام
و قلبم
سرم را تکان میدهد.
نگاه کن!
این شاخه درست دیوانگیهای مرا دارد.
[غلامرضا بروسان]



