امروز حمومش کردیم
نرم کنندش هم زدم
بعدش اومد رو پام لش کرد یک ساعت خوابید و منم فقط سعی کردم تکون نخورم
من دیگه زیاد جدی نمیگیرم؛
نه زندگی رو، نه آدمها رو، نه حتی خودم رو.
مثل کسی که از پشت پردهای چرک و ضخیم
به دنیا نگاه میکنه.
آدمها حرف میزدن، لبخند میزدن،
میاومدن و میرفتن،
و من فقط فکر میکردم چقدر همهچیز بیاهمیته.
هیچکس رو دشمن نمیدونم،
هیچکس رو دوست هم ندارم.







