Pinned Tweet
بالاخره توانستیم در #استودیو_کمپانی به شکل عملی طرح #چیزهای_انباری را اجرایی کنیم.
حالا میتوانید هر دوشنبه برای مبادله، خرید و فروش چیزهای دستدومی و انباری خود به استودیو کمپانی بیایید.
اطلاعات بیشتر و رزرو:
09233909363
حالا که با این عکس به دنیای هنر مینیاتور شرق وارد شدهاید این مینیاتورهای ایرانی از معاشقه عشاق را ببینید.
شاید بهترین معادل برای این دسته از مینیاتورهای ایرانی، خلوت عشاق Scène d'amour باشد؛ نامی که معینالمصور بر این اثرش گذاشت.
#نگارگری_ایرانی
Iranian miniature
Hey @grok, what is that lady doing there during the king and queen’s private moment? 💀😭
| دوشنبه |
بیش از اینها
آه آری
بیش از اینها میتوان خاموش ماند.
- فروغ فرخزاد
شما در حال تماشای اثری از نیکول آیزنمن با عنوان مهمانی شام هستید.
منبع تصویر: حراج فیلیپس
در حالی که بیشترین فشار و سانسور در مورد مخابره تصویر واقعی ایران به سراسر دنیاست، فیلم «خانه دوست اینجاست» را میتوان واکنشی به بگیروببندها دانست و یادآوری این واقعیت که فیلمها برای مدت طولانی در کمد باقی نخواهند ماند.
| دولت و مردم هیروشیما اطمینان داشتند که بزودی به شهر حمله شدیدی خواهد شد، پس دستور داده بودند که راه آب بزرگی بکشند از رودخانه به شهر برای آتشسوزی احتمالی. خانههای زیادی برای آبراههای بیمصرف ویران شد، برای امنیت شهر. |
کتاب «هیروشیما» اثر «جان هرسی»، نخستین روایت از ویرانی/
از نو شروع کند.
روایت هرسی، چیزی فراتر از مشاهدات عینی نویسنده، نقلقولهای معتبر و انبوهی از عکسهای مستند است؛ او بر خاکستر آدمها و خانهها راه میرود تا خلأیی را نشانمان دهد که از پس هر انفجاری متولد میشود؛ دهانی نامرئی و مکنده، حفرهای تاریک که انسان را به سوی مرگ/
| جمعه حرف تازهای برام نداشت
هر چی بود، پیشتر از اینها گفته بود. |
- شهیار قنبری
شما در حال تماشای تابلوی «اتاق خواب» از لئوناردو ویته هستید.
منبع تصویر: دانشنامه هنر معاصر ایتالیا
از علیرضا شجاعیان، هنرمند کوئیر ایرانی که حتی نتوانست در کشورش مدرک دانشگاهی بگیرد، چندان سخنی در مجامع هنری نیست.
شجاعیان اثر زیر از مجموعه «حامد سینو و یکی از برادرانش» را به یاد تابلوی آینه ونوس ولاسکز خلق کرده؛ تابلویی که مسیر زندگی یک مردِ هنرمند مسلمانِ ایرانی را تغییر داد.
دولت آلمان غربی که سمبل أزادی بیان روزگار بود یک دهه برای اخراج سهراب شهید ثالث کوشید. در پاسپورت او نوشته بودند: «اجازه اقامت جایگزین اجازه کار نیست». با اینهمه شهید ثالث شکوايیهای سرگشاده نوشت با این جمله که
«نمیتوانید از دستم خلاص شوید».
او را در پشت صحنه فیلمش میبینید.
چیزها؛ retweeted
صورتکها
کاری زیبا از هنرمند جوان تینا
خلق شده در #استودیوکمپانی
در خلال نمایشگاه #چیزهای_انباری
@IranianThings
چهارشنبه
| در این مملکت، زندگی ما را سوزاند. |
- احمد محمود
شما در حال تماشای عکسی از یحیی دهقانپور هستید.
«هدفم از نوشتن؟
لابد، خدمت به ادبیات… از سرم زیادی است! خب؛ حتما خدمت به مردم !
باز نه! لقمهی گندهای است که حتما خفهام خواهد کرد!
لابد مینویسم که با کمک دیگران، نوعی دایرهالمعارف اجتماعی از روزگار خودمان به دست داده باشیم، برای آیندگان!»
- احمد محمود
برای همین “روایت و ثبت” روزگار اجتماعی خود بود که بُت اعظم با احمد محمود کینه گرفت.
آنگاه که قرار شد جایزهی ۲۰ سال ادبیات داستانی را بابت رمان “مدار صفر درجه” به او بدهند و پیرمرد با دعوت رسمی، با عصا به سالن برگزاری آمد،
اسم همه خوانده شد بجز نام احمد محمود که در آخرین لحظه و با دستور مستقیم دجال نامش حدف شد تا ننگ دیگری بر دامن حکومت و مدعیان اصلاحاتش بنشیند.
محمود که با اصرار دیگران به مراسم آمده بود بیآنکه حرفی بزند به خانه بازگشت، تلفن را از پریز کشید و تا زمان مرگ با کسی جز نزدیکانش سخنی نگفت.
هر چند حرفهایش را پیشترها زده بود. بسیار پیشترها.
برای همین بود که در گفتگو با مجله “فردوسی” مرداد ۱۳۴۸ گفت که انگیزهاش از نوشتن؛ نیاز به حرف زدن، درد دل کردن و حتی گاهی فریاد کشیدن بوده است.
«چون وقتی که فهمیدم در اطرافم آدمهایی هستند با خصایل گوناگون که ناچارم برای ادامهی زندگی با آنها معاشرت کنم و وقتی که دانستم در پیرامونم، محیطی هست که رو در رویش ایستادن، لازمهی زندگی کردن است، وگرنه زمین گیر خواهم شد…
نیاز به حرف زدن در من جوانه زد تا از زندگی هرگز شکل نگرفتهام که وجه مشخصهی آن نابهسامانی است قوت گرفت، تا دستکم بتوانم با خودم حرف بزنم»
کارزار حذف نام محمود با سلسله نقدهایی که دبیر انجمن قلم نویسندگان مسلمان در حوزهی هنری و سپس روزنامه ی “انتخاب” منتشر کرد، کلید خورد.
ننگ این دنائت متعلق به محمدرضا سرشار بود که در دهه ۶۰ با نام رضا رهگذر از “قصه ظهر جمعه رادیو” تا هر رسانهی دیگر حکومتی را با همفکرانش تسخیر کردند تا بر روح ادبیات افسار بزنند و روشنفکران را خاموش کنند.
همان مجری قلم بهدستی که خامنهای در سال ۱۳۸۵ دربارهاش گفته بود؛
«حق بزرگی بر ادبیات انقلاب دارد»
سرشار در جایی از افترا نامهای که به اسم نقد نوشته بود میگفت؛ وقتی محمود از ماهیهای سیاه حوض میگوید که زندگیشان گره خورده به لجن،
منظورش روحانیت است و حکومت دینی.
و همانجا نعره میزد که شخصیتهای رمان، از خالو گرفته تا باران در جهت یک واقعیت ساخته شدهاند؛ نفی دستاوردهای حکومت اسلامی!
برای همین قرار شد تا نویسنده را ادب کنند و بیآبرو.
نویسندهای که در گفتگوی بلندی که یکسال پس از آن خفت ِ به تاریخ مانده بر گردنِ بُت اعظم و گماشتگانش، گفته بود:
«این نیست که من آمدم نشستم فکر کردم، انتخاب کردم که قلم بردارم به دفاع از آزادی به دفاع از کارگر قلم بردارم به دفاع از پیشه و…
نه اینها نبوده که جهت پیدا کردم به طرف نوشتن چیزی که این حس و حال من را حرکت داده، آن شرایط اجتماعی آن زندگی آن سیاست خاصی بود که حاکم بر ما است»
از اینرو بود شاید که در مصاحبهی بلندی که با مرگش ناتمام ماند، به خسرو باقری گفت:
«در این مملکت، زندگی ما را سوزاند»
احمد محمود که بسیار پیشتر از این روزها در جایی نوشته بود:
«بس که وعده شنیدیم وعده دونمون در اومد. هرچه بیشتر فلاکت میکشیم بیشتر به اون دنیا حوالهمون میدن»
حالا ۲۴ سال شد که ما را به تن ترک کرد و به نام، جاودان شد!
| ظهرِ یکشنبهی من
جدول نیمهتموم
همه خونههاش سیاه
روی خونه جغد شوم. |
- شهیار قنبری
شما در حال تماشای اثری از فرناندو سیدونچا هستید.
چیزها؛ retweeted
حرفیست در نگاهش، در عکس میگدازد
آن زلفِ درهمش را تا صبح مینوازد
او را بغل گرفته بی سعیِ پاسخِ او
چون میتوان جدا کرد؟ رخسار از رخ ِ او
وقتی هزار سیمرغ
در قعرِ سولهها رفت
دیده گداخت زال و
سمتِ گلولهها رفت
تا پارهی تنش از ارابهها بگیرد
آن صف که تا خود صبح پایان نمیپذیرد!
ما خشک زیرِ باران
نزدیکِ «چارسو»ییم
از غربتِ «کیانوش»،
از بُهتمان بگوییم..
از آن گلوی مجروح،
پژواکِ سرخِ نامش
تیر خلاص حینِ تیمار ِ ناتمامش
از او که کشته برگشت از آن یل پیاده
آورد دیگری را بر گردهاش نهاده
از گیسوی پریشان در چنگ دیو و ددها
از آن نگاه پرسان در پاسخ لگدها
از رستخیز این خاک در دفتر اساطیر
اسلوب بازوان آن آرش کمانگیر
از آزمون سوزان بر پیکر سیاوش
از آن حریق بازار آن دامگاه آتش
از بیرقی که برداشت، از نغمهای که سرداد
از او که نیمه جان بود در کیسه های اجساد..
چندین سهیل آنجاست؟ چندین هزار رخسار؟
تا یک به یک ببیند .. خم شد قدش از آوار ..
شاید بریده باشی!
از این بریده تر شو
بر این عفونتِ صبر،
اعجاز نیشتر شو
آگاه و عهده دار ِ درد معاصر خود
رفت و صدای او ماند «… که نه به خاطر خود..»
فردا به رغم کتمان بر داغِ سینهی او
ای آینه!
تو داری
زخمی قرینهی او
این سرزمین به جز زخم
پیغامبر ندارد..
او خود به مادرش گفت «دیگر پسر ندارد..»
…
چیزها؛ retweeted
رشتهتوییتی نوشتم که حذف شد توسط ایکس.
خلاصهاش:
در روزگاری که برندهای خوردنی و پوشیدنی و مرطوبکننده و معذورکننده، تولیدیِ هنرمند راه انداختهاند، هنرمندانی که اقدس پورتراب در ۷ دهه پرروش داد را میتوان با سه ویژگی ممتاز شناخت:
نظم، تمرین و اجرای مداوم.
#اقدس_پورتراب
استاد اقدس پورتراب، پیشکسوت موسیقی ایران صبح جمعه دهم مهر در فرانسه درگذشته است.
او بیشک بزرگترین موسیقیدان و نوازنده پیانو بود که از ۱۳ سالگی تا چند روز مانده به ۸۷ سالگی در مقام استاد تمام به کار آموزش مشغول بود و بسیاری را با پیانو آشنا کرد؛ از احمد پژمان تا نادر مشایخی./
پس از خفقان تابستان ۸۸ و اولین دوره فیلتر کردن درگاههای آموزشی بینالمللی به روی ایرانیها، پورتراب دامنه آموزشهایش را وسیعتر کرد و حالا اینستاگرام شخصی او، منبعی جدی برای نوآموزان نوازندگی است.
اگرچه برادرانش همگی موسیقیدان بودند، اقدس هیچگاه در سایه نام آنها و استادان بزرگش/





































