سه سال پیش
یک صبح زمستانی
پس از پشت سر گذاشتن مدارج علمی
در حال گذراندن دوره پژوهشی بر روی
Remote Cardiac Monitoring Software
یادآوری روزهایی که مسیر آینده را شکل دادند.
این جوان محجوب را که می بینید به آرایشگاهی در بِرن رفت و بگفت مرا چندان پیرایش کن که گویی اندیشمندی سِتُرگ را خدمت میکنی؛ پس چنان شد سرانجام کار که او خشنود بود و ما :/
نکته: چشمش نزنید بر اثر ابتلا به عارضه خودایمنی دیگر این شکلی رویت نشد!
براتون کاملا شفاف ساختم که من با این پسرهای اَلاف دور برتون که تا حالا دیدید فرق دارم! اون ها رو میتونید هرجور خواستید بازی بدید اما جلو من اولین رفتار نسنجیده برابر است با هدایت به سمت در خروجی!
وقت ام از همه تان ارزشمندتره و ببینم ادا در بیارید دکمه Off تون با احترام میزنم.
من امروز صبح یک خانم بسیار زیبا و قد بلند را فقط به خاطر این که از ۱۲ شب تا ۹:۰۰ صبح جواب پیامم را نداد در تلگرام بلاک کردم؛ بعد دیدم نیم ساعت بعد در توییتر بلاکم کرده! در واکنش همه خانم های محترم توییتر که در تلگرام مکالمه داشتیم را بلاک کردم. بقیه تون هم پیدا کنم بلاک میکنم.
خب این خانم محترم پیامک دادند که به نظرشون میتونن به این آشنایی فرصت بیشتری بدهند؛
نوشتم :
شما آیین دلبری ندانید، آیین پیتزا بری نیک بدانید!
ولی خب دیدم من آدم متشخصی هستم و نمیتونم این شکلی صحبت کنم و نوشتم مرسی اما احساسی نسبت به شما در من پدیدار نشد، با آرزوی بهترین ها
خب دختری با مدرک PhD معماری به بنده معرفی کردند و رفتیم سر قرار و ایشون با پاجرو تشریف آوردند و خواستند در کنارگذر پارک دوبل کنند رفتم پشت ماشین فرمون بدم بهش؛ عین یابو چنان آمد عقب، زد پرتم کرد روی کاپوت ماشین پشتی بعد جلوتر جا خالی شد سریع رفت اونجا و پیاده شد رفت بالا رستوران
بروم عزمم جزم کنم یه دختر زندگی کُن پیدا کنم اینجا انرژی فقط هدر میره بدون نتیجه.
واقعا از آشنایی باهاتون خوشحال شدم!
از مضرات دیر خوابیدن و زود بیدار شدن؛ نصف راه رو اومدم یادم اومده ماشین دارم به اسنپ گفتم برگرد همونجا که سوار شدم!
صبح بخیر دوستان
مکالمه انگلیسی ام گویا رو به ضعف نهاده اما؛
سوئیسی هنوز خیلی خوب میتونم ناسزاهای سزاوار بدهم! با یک آدم مدعی در کافه بنا بر اتفاق وارد دیالوگ انگلیسی شدم یک دفعه گفت ووووو جوری از اصطلاحات عامیانه استفاده میکنی انگار بچه ناف منهتن بودی 😐
به ایشان عرض کردم:
سیهدیر جناب
قصد داشتم به یاد روزهای غربت کُنیاک با لیمو و نمک بنوشم که یادم افتاد چه با گوارش و کبد می کند و منصرف شدم.
با چه خوش خیالی رفتم خانه بخرم اما با ۱۰-۱۲ تومن اصلا خونه پیدا نمیشد بنابراین رفتم به یه نمایشگاه ماشین های جذاب و شد آن چه شد!
البته با خانمی آشنا شدم در مساله جهزیه در مذیقه بودند گفتم باشه خودم همه را تهیه میکنم؛ گفت ۱۳۷۴ سکه مهریه نظر پدرمه! گفتم خدانگهدار و رفتم نمایشگاه.
داشتم آشپزی میکردم بخار دستم رو سوزاند؛ دهنم داره سرویس میشه چه خبطی کنم حالا! لعنت به سینگلی. لعنت به چشم حسود 😢
خاطره ایی مشابه در مونیخ دارم؛ در یک بوتیک آنتیک مجلسی مردانه یک پالتو و شال گردن کمربند و کفش انتخاب کردم؛ جمع زدم شد ۵۰۰ یورو با لبخند رفتم حساب کنم فاکتور داد دستم ۵ هزار یورو! گفتم قارداش این حقوق یه ماه منه
ایشون هم در کمال مروت گفتند بخشی ماه بعد بیار
دقایقی پیش پلادیوم بودم و از انگشتر مردانه ایی خوشم آمد رفتم داشتم با فروشنده خانم در موردش صحبت می کردم قیمت داد ۶۰ تومن؛ آن طرف فروشنده آقا داشتند به خانمی انگشتر قیمت میدادند ۳ تومن! گفتم چرا این ۶۰ تومنه ولی اون یکی اینقدر ارزونه؟ گفت آقا او ۳ میلیارد هست.
من در امر ازدواج هیچ توقع مالی؛ چه جهزیه و کمک خرج و غیره از دخترها نداشتم ولی همه شون تا با این مدل رو به رو میشدن به زیر چند صد سکه مهریه راضی نمیشدن!
حرف مشترک همگی هم این بود: اگر خیانت کنی ما چکار کنیم؟ بی تربیت ها انگار با یکی از الوات در رابطه بودند.
بنده استعداد بسیار زیادی در مخ زنی دارم اما وقت ندارم؛ فلذا هرگاه به دایرکت تان آمدم وادارم نکنید در مورد فلسفه هنر صحبت کنم. من اصولا صحبت هایم را با حمد ثنای الهی شروع کرده سپس از هندسه فضایی می گویم و در پایان می پرسم سینگل هستید یا نه؟
در ۹۰٪ مواقع جواب میدهند «نه»



