While playing around with #Jev, I created a #Go SDK for it.
Feel free to give it a try: github.com/HomayoonAlimohamm…
Contributions are of course more than welcome.
همگی توی شرایط خیلی بدی هستیم. عموما حین بحران افراد بهترین ورژن خودشون نیستن. درستترین رفتار رو ندارن؛ منطقیترین تصمیمها رو نمیگیرن؛ گاهی حرفهای تند میزنن، یا برعکس، سکوت میکنن.
۱/۴
یکی عزیزشو از دست داده. یکی خودش یا اطرفانیانس آسیب جسمی یا روحی یا مالی دیدن. یکی کارش رو هواس، و...
الان وقت اینه که بیشتر کنار هم باشیم. اگر کسی برای کارش مشکلی پیش اومده، اگر چالش مالی داره، اگر داغداره یا عصبانیه، بیشتر از قبل حمایت کنیم. هوای همو داشته باشیم.
۳/۴
و امید داشته باشیم، و امید داشته باشیم، و امید داشته باشیم...
۴/۴
#IranMassacre #R2Pforlran #DigitalBlackoutIran
خیلی اوضاع عجیبیه. همهمون میخوام شرایط بهتر شه ولی دیالوگها اکثرا شده دعوا و توهین. من دوس دارم جمهوری اسلامی بره؟ بله. دوس دارم پهلوی بیاد؟ نه. دوس دارم یه کشور خارجی مداخله کنه؟ نه. پس راهش چیه؟ نمیدونم.
ولی امیدوارم صدای کسایی که سواد بیشتری دارن بلندتر باشه. نیازشون داریم.
Engineering Sprint - Canonical, Kubernetes team.
Nov 2025, Gothenburg, Sweden.
بعضی آدمها میتوانند به لحاظ جغرافیایی و فرهنگی دور باشند و همچنان روابط گرمی داشته باشند. احتمالا در نهایت همین آدمها، خاطرات و احساسات هستند که میمانند.
So when the Devil wants to dance with you, you better say never.
Because a dance with the Devil might last you forever.
به نظرم باید بیشتر تشکر کنم و قدردان کسایی باشم که کنارم هستن. آدمای ارزشمندی که زمانشون، فکرشون و توجهشون رو در اختیارم قرار دادن و بهم کمک کردن. احتمالا این موارد جزو مهمترین چیزهای زندگی باشن. گاهی آدم به خودش میاد و میبینه که اینها رو take for granted کرده و ناشکر بوده.
بماند به یادگار از اواسط ۲۰۲۴ تا اواسط ۲۰۲۵. با انبوهی از ناگفتنیها و خاطرات تلخ و شیرین. احتمالا در نهایت همین آدمها، روابط و احساسات هستند که میمانند.
به نظر میاد چیزی وجود داشته باشه تحت عنوان قانون پایستگی مشغولیت ذهنی. به این شکل که شما فکر میکنی الان دغدغه و نگرانی و ناراحتیای که داری اگه رفع بشه، دیگه هیچی نمیخوای و میشی خوشبختترین فرد دنیا. اما به محض حل شدن اون مشکل، دغدغهی ذهنی دیگهای سریعا جایگزین میشه. عجیبه.
مدتیه که زمان برام هم زود میگذره هم دیر. مثلا میگم «عه یه سال از فلان چیز میگذره؟ انگار همین دیروز بود.» ولی از طرفی انگار هفتهی گذشته اندازهی یکی دو ماه بوده.
قبلا وقتی نوجوان بودم، و حتی تا حدود ۲۲ ۲۳ سالگی، همیشه نسبت به خانوادهم و به خصوص پدرم یه حس بدی داشتم. همیشه میگفتم چه کار داره میکنه، این چه سبک زندگیایه، این چه تصمیماییه و... . اما هرچی بیشتر میگذره میبینم چقدر بزرگ و قوی بودن. چقد سختی کشیدن و چقد بیعدالتی تحمل کردن.








