داشتم فکر میکردم چقدر شکرگزارم بابت زندگیم. همه ی بالا و پایینش همه و همه.
خداروشکر که خیلی از چیزایی که میخواستم نشد، چون خیلی خیلی بهترش شد.
کلا به نظرم اگر یه چیزی تو زندگی نمیشه، قطعا یه دلیلی داره که دلیلشو ممکنه چند سال بعد بفهمی.
مردم خیلی ساده دارن از ماجرای این عروسی میگذرن ولی پشتش آثار باستانی و بنای تاریخی ایه که داره حیف میشه، رانت بازی ایه که داره عادی میشه و خیلیچیزای دیگه … باید به حال ایران خون گریه کرد
حیف حیف حیف :((((((
نکته ی دیگه ی امشب اینه که شما نمیتونی تا ابد همه رو از خودت راضی نگه داری. اگر چیزی رو دوست نداری، دوست نداری! حتی لزومی نداره توضیح بدی که چرا! و نه خبر زمان و پروسه این داستان رو درست نمیکنه. مثل رابطه که میگن به مرور زمان خوشت میاد، ولی نه این تو هیچ زمینه ای کار نمیکنه.
منظور اینه که اگر شما از همون ابتدا میدونی چه خبره، با خودت روراستی و سر خودت رو نمیخوای کلاه بذاری، همیشه ته دلت میدونی کار درست چیه فقط دست دست میکنی که انجامش بدی یا از بقیه میترسی.
تصمیم درست رو بگو، از کسی نترس و خودتو راحت کن. ببین که چقدر شونه هات همون لحظه سبک تر میشن.
شما بری تو بین زندگی و روابط خونوادگی و دوستی تو ملیت خودمون قشنگ میفهمی جهان سومی هستیم.
ینی یه سری از رفتار های «اصطلاحا غربی» هم از جهان سومی بودن میاد. نمیدونم متوجه میشین چی میگم یا نه.
من یه جمله از یکی شنیدم همیشه ام بهش اعتقاد داشتم و الان حداقل ۳ تا نمونه واقعیش رو توی خودم و اطرافیانم دیدم.
« همیشه در نهایت دقیقا همونی میشه که از همه بیشتر دوستش دارین یا از همه بیشتر ازش میترسین. در واقع هرچیزی که زیاد بهش فکر کنین و تمرکزم باورتون روی اونه »
من ازین مدلام که اساس یه بار به طور میانگین از شغلم خسته میشم و عوضش میکنم! احساس میکنم کم کم وقتشه قبول کنیم کاری که ازش خسته نمیشیم و تو هرجایی انجامش میدیم و عشق میکنیم کاریه که باید کار اصلیمون باشه.