«ای کاش فساد در انسان تنها تا سر حدِ حیوانشدن پیش میرفت؛ اما، متاسفانه انسان تنها میتواند مادون یا ورای حیوان قرار بگیرد.»
دین و فلسفه هر دو در پی تربیت انساناند اما اصل و بنیاد در یکی «انضباط و تقید» است، در دیگری «آزادی».
بهنظرم آموزگاری نیز (لااقل تا حدودی) مانند شاعریست. برای سرآمد شدن در آن فراگیری فنون و کسب مهارت کافی نیست؛ «جانِ» آموزگاری باید داشت.
اگرچه بر آن است که روزی او را کشته است، اما گمان مرگ دربارهی خدایان خیالیست خام.
نیچه، چنین گفت زرتشت
مکالمۀ دو آقا در بیمارستان در مورد شخص سومی که بهجای فردا امروز اومده بود:
نفر اول: دیگه زمان از دستمون در رفته.
نفر دوم: من که فقط از واریز حقوقام میفهمم سر برج شده.
زمانِ نیازمند و مستمریبگیر نه با عید، که با واریز حقوقاش «نشانهگذاری» میشه.
چهار ویژگیِ سنت کلاسیک که التفات بهشون در این زمانه خالی از لطف نیست.
یک، تلاش برای فهم جهان، نه کنترل و احاطۀ مطلق بر آن از طریق طرح عینیساز و ریاضیاتی.
دو، تاکید بر دوستی و همبستگی در سنت باستان در مقابل سوژۀ تکافتادۀ مدرن.
t.me/mentalcultureofgreek/22…
(۱/۲)
Behzad retweeted
در یک نگاه پدیدهشناختی به فضای حسی-زیباییشناختی، میشود گفت که دریافت ما از جهان بر اساس انبوه و پرشدگی است. فرشهایمان پر از جزییاتند و موسیقیمان (شاید به استثنای نینوازی) پر از کرشمه و اشاره و جزییات. در چین و ژاپن ولی تُهی بخش مهمی از ادراک حسی-زیباییشناختی است.
حال همین دیگری که شرط تکوین سوژه و در نتیجه پی بردناش به آزادیِ خویش است، همزمان آزادی من را مقید و محدود میکند. پارادوکسی بسیار جالب؛ آزادی برای تحقق باید محدود شود.
شیراز زیبا بود و مردمانی داشت خونگرم و اهل تساهل. جایی که در آن به هیچوجه احساس غریبگی و عدمتعلق نداشتم. منتظرم هوا یکم خنک بشه باز برم.
بازگشت جاودان همان: اینکه همه چیز یکسان است و هیچ چیز را ارجی نیست و دانایی خفقانآور است؛ این مغاکیترین اندیشهی من نیست.
مغاکیترین اندیشهی من تنهایی انسان در این دنیاست و من نتونستم با طیب خاطر بهش آری بگم.
تجربهی شخصی:
دوری از هر فعالیتی باعث سستی میشه و برگشت به روال سابق رو سخت میکنه. اینجا نباید منتظر بازگشت حس، حال و شرایط مناسب برای شروع دوباره موند، چنین بازگشتی درکار نیست؛ باید با انجام و عمل به همان کار حال و توان رو ایجاد کرد.
«من این را از خورشیدِ بسیار دولتمند آموختم که هنگامِ فروشدن از گنجینهی بیپایانِ ثروتِ خویش زر به دریا میریزد؛ چندان که تهیدستترین ماهیگیر نیز با پاروهای زرین پارو میزند! روزی این را به چشم دیدم و بارانِ اشکام درین تماشا پایان نداشت.»
امروز اتفاقی با ایشون آشنا شدم. در همون نگاه اول از کاراش خیلی خوشم اومد. شما هم ببینید شاید دوست داشتید.
en.wikipedia.org/wiki/Winslo…












